دوست دارم ساک سفری باشم ...
پدر دیر وقت به خانه می امد ما خواب بودیم . او به شوخی به مادرم می گفت صبح که می روم خوابید و شب هم که بر می گردم خواب هستید . مادر که داشت برادرم را شیر می داد به آهستگی گفت تو درست می گی ........... مادر جمله ای گفت و دو تاهی با هم خندیدن .

پدر شامش را خورد و ظرفها ی ش را   گوشه ای از اتاق گذاشت و چراغ گرد سوز را روشن کرد و برق اتاق را خاموش کرد . او کتابش را از کیسه ای بیرون اورد و روبه روی چراغ گرد سوز نشست  به آهستگی کتابش را ورق می زد ودرسش را مرور می کرد تنها وقتی که برای مطالعه داشت یک ساعت قبل از خواب بود ان هم در نور کم چراغ بود.

پدر روزها کار می کرد و شبها به کلاسهای شبانه می رفت و ادامه تحصیل می داد کتابهای پدر را  خیلی دوست داشتم جلد ش سبز براق  و کمی رنگ سرمه ای هم در طراحی جلد کتاب بکار رفته بود .

اوبرای اینکه نور لامپ همسایه را اذیت نکند هر شب زیر نور چراغ به مطالعه می پرداخت .کم کم شب به نیمه رسیده بود و گاهی خمیازه پدر را می شنیدم اما او همچنان نشسته بود .

ساعت روی طاقچه زنگش به صدا در آمد و او  کتاب را بست و برای وضو گرفتن از اتاق خارج شد .

این برنامه همیشگی او بود بعد از نماز صبح استراحت کوتاهی می کرد و خانه را ترک می کرد 

هر از گاهی نیمه شب برنامه  پر کردن آب  به داخل آب انبار بود  جوی ها مخصوص آب بود آن هم ابی سالم وگورا برای اطمینان بیشتر از سلامتی اب نیمه شبها وقت پر کردن اب  اب انبار بود در ان هنگام درختان خانمان  و کوچه هم ابیاری می شدند و حیاط هم توسط مادرم شستشو می شد و حوص  جیاط خانمان هم لب ریز از اب می شد . و ان دو بعد از کار شبانه به اتاق می امدند و به استراحت می پرداختند .

وقتی پاییز می شود به آذر ماه نزذیک می شویم حس عجیبی پیدا می کنم  به روز پایان دادن عمرش فکر می کنم و به زجمت هایی که برای فرزندانش کشید  برصبر و تحمل و ایثارش دورود 

همیشه در قلب یکایک ما هستی ای پدر عزیزمان 

مادرم چراغ گرد سوز را لوله اش را پاک کرده ای؟

 در کارگه کوزه گری رفتم دوش             دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش 

ناگه یکی کوزه براورد خروش                کو کوزه گر و کوزه خرو کوزه فروش 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 8:58  توسط هما اثباتی  | 

امروز باید از آشتی صحبت کنیم  .

وقتی کنار هم بودیم وسر صدا می کردیم چه جالب بود بی خیال همه چیز فقط به هیاهو کردن و  بازی دل خوش بودیم .یک شب وقتی می خواستیم شام بخوریم مامان  گفت: برو داداش را صدا کن بگو  سفره پهن است.

به حیاط خانه که رفتم صدای قهقهه او را از پشت در حیاط شنیدم که روی پله کوچه در کنار دوستانش نشسته بود و با هم از هر دری سخن می گفتند و می خندیدند .  گفتم بیا شام او که غرق در خوشی بود صدایم را نشنید و به خند ه هایش ادامه داد عجب دورانی بود .

وقتی برادرم داخل اتاق امد شامش سرد شده بود او گفت چرا من را خبر نکردی به او گفتم صدایت کردم اما نشنیدی   برای ساعتی با هم قهر می شدیم و بعد بدون واسطه آشتی می کردیم چه خوب بود قهرهای کودکانه اصلا طاقت یک ساعت قهر را نداشتیم 

  علت های قهر هم خنده دار بودن : چرا پاک کن منو برداشتی ؟ چرا جوراب منو اشتباه پوشیدی ؟ چرا روی دفتر من آب گوشت ریختی زرد شده ؟ چرا پاهاتو گذاشتی روی پای من ؟ تشکت را ببر اون طرف من جای پا ندارم ؟ چه خوب بود وقتی مداد تراش رو میزیمان را به طرف هم پرت می کردیم و بعد تمام اشغال های مداد تراش که مثل شکر نرم بود بر روی سر و صورتمان می ریخت و مامانم فریاد می زد . چقدر دلم برای فریاد های مادرم تنگ شده . 

وقتی توپش را پرت می کرد و روی سرم می خورد ساعتی گریه می کردم وبعد او با دستها ی کوچک برادرانه اش به سرم می کشید می گفت  :           گریه نکن      گریه نکن      بعد با هم اشتی می کردیم 

هرگز انگشتانمان را به هم قفل نکردیم  که بگوییم قهر قهر تا روز قیامت  بعد از ساعتی قهر کردن به هم دست می دادیم و می گفتیم آشتی اشتی با هم بریم تو کشتی  و گل می گفتیم و گل می شنیدیم .

وقتی شلوارهایمان سر زانو اش پاره می شد انگشتمان را داخل پاره گیش می کردیم و پاره گیش را بیشتر  می کردیم  و قهقهه می زدیم و مامان فریاد می زد این کار را نکنید  ادم لباسش را به تنش پاره کنه خوب نیست فورا عوض کنید و یک شلوار نو بپوشید . 

مامان از شدت خستگی خوابش برد و ما همچنان از زیر لحاف بهم لگد میزدیم و قهقهه می زدیم و گاهی قهر و گاهی آشتی . 

اما وقتی صبح می شد و با طلوع خورشید و روزی نو همه با هم آشتی بودیم و کتاب به بغل راهی مدرسه می شدیم  چه دوران طلایی داشتیم یاد قهر و آشتی های خواهر برادری بخیر باشه .

دلم برای همه چیز تنگ شده .خنده های برادرانه  فریاد مادرانه     سکوت پدرانه      نصیحت خواهرانه  همه چیز یادش بخیر         یادش بخیر      یادش بخیر 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 9:4  توسط هما اثباتی  | 

دلتنگ صدایت شدم که می گفتی

شب بخیر مامان     شب بخیر بابا 

خوب بخوابید و خواب های رنگی ببیند 

از طرف مادرت 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 0:4  توسط هما اثباتی  | 

مادرم کنار چرا غ گردسوز ی که نیمی از اتاق را روشن کرده نشسته و مشغول ریختن وسایل داخل کیسه های پارچه ای است . ما هم کنار او نشسته ایم   گاهی مادر می گوید کمی از چراغ فاصله بگیرید تا نور چراغ به من هم برسد .

از خستگی بچه ها خواب شان برد اما او هم چنان مشغول پر کردن کیسه ها بود . کیسه ها کنار اتاق آماده سفر بودند  . بی بی با کیسه  سفید ی از جنس کرباس که پر از نون شیر مال بود وارد اتاق شد و گفت این هم تو راهی بچه ها اما مواظب باشید خورد نشود .

کم کم چراغ داشت کم نور می شد  او با خودش گفت چراغ را باید خاموش کنم که برای صبح زود کمی نفت باقی بماند .

به رختخواب رفت تنها نور داخل اتاق روشنایی مهتاب بود به طوری که می توانستم تیر های سقف چوبی اتاق گاهگلی ما ن را بشمارم به سقف نگاه می کردم اما می ترسیدم  شمارش تیر ها را به آخر برسانم چون او همیشه می گفت سرتون را ببرید زیر لحاف خوب نیست تیر ها را بشمارید . 

کیسه های قد ونیم قدی که کنار اتاق بود مرا به فکرفرو برد وقتی به گونی بلغور جو وگندم نگاه می کردم به یاد همه چیز افتادم اول پدر بزرگم که چقدر برای کاشتن آب دادن و درو کردن  جدا کردن محصول از کاه و ریختن محصول داخل جوال های مخملین و حمل با قاطر به خانه رحمت کشیده بود و او هم جو ها را خیس کرده و با دسته هاون سنگی روی آن کوبیده و پوستش را جدا کرده و آنقدر سنگ آسیاب را گردانده تا به بلغور تندیل کرده است.  داخل کیسه ها  مملو از رحمت مادرانه بود .

اتاق در سکوت فرو رفت و تنها صدایی که به گوش می رسید صدای نفس کشیدن بود که همه به خواب عمیق فرو رفته بودن .

به مدرسه فکر می کردم چگونه آغاز خواهد شد و معلم امسال ما ایا می تواند مثل مادرم مهربان باشد جدا شدن از مادر برام سخت بود . 

با فکر های خوب  به خواب رفتم و به فردایی بهتر فکر می کردم  .

ساعت زنگ دار روی طاقچه به صدا در امد که خبر از صبح می داد  . کم کم کیسه ها از اتاق بیرون رفتند وبه بدنبال کیسه ها ما هم اتاق را ترک کردیم در دل با خود گفتم خدای من میشه الان که از در خارج شدیم کالسکه ای چهار اسب که صندلی های اتاقش از مخمل قرمز باشد و با پشت دری های سفید منتظر ما باشد؟

  کالسکه نیامده بود . اما بچه ها به آرزو هایشان می رسند آن کالسکه روزی خواهد آمد.

به یاد مهر و مهربانی های مادرم

خدا حافظ تابستان 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 7:46  توسط هما اثباتی  | 

شهریور نفس های اخرش را می کشد گلهای سنبله زیر برگهای پاییزی مخفی شده به  زحمت می توانی دسته ای از این گل ها را به خانه بیاوری  گلی که رویش برگ آن نشان دهنده آمدن بهار است و شکفتن گل آن  نزدیک شدن  پاییز راخبر می دهد گلی با ساقه ای سفید  و پرچم های زرد . 

مادر با یک دست بقچه را گرفته بود و با دست دیگرش قوطی سوزن نخ را  

مامان کجا؟ مامان گفت: با زن عمو می خواهم بروم ایوان زن دایی حسین تا روزه چند تا کیسه بدوز بم   ما که صد تا کیسه داریم واسه چی؟  ممکنه کم باشه خیلی وسایل داریم .(البالو خشکه  توت خشکه  برگه زرد الو گندم  بو داده   لواشک و غیره ) بلغور های جو گندم را  در گونی می ریزیم .

مامان زن عمو را صدا کرد و با هم به ایوان زن دایی حسین رفتند.

زن دایی داشت خیاطی می کرد  . مامان بقچه را باز کرد و قیچی بدستش گرفت و شروع به کار کرد  وای جاری نگاه کن این شلوار آن قدر پاره شده که یک کیسه هم نمیشه ازش دوخت  شلوار را با قیچی تکه تکه کردو درکیسه ای که کنار دستش بود (تکه های پارچه ها را داخل متکا می ریختند ) گذاشت   این پیرهن خوبه  زن دایی نگاه کن  استین که بدرد نمی خوره پاره شده فقط می تونیم از دامنش چند تا کیسه درست کنیم انشالله که این دامن قدرت داشته باشه البالو خشکه ها رو توش تحمل کنه . کیسه را برید و داد دست زن عمو و گفت جاری   تو خیلی تمیز می دوزی اینو بدوز .زن دایی سوزنش را به جاسوزنی زدو  بلند شد  یک ذغال داخل سماور انداخت و یک فوت محکم کرد وبعد از چند دقیقه در سکوت ایوان سماور به قل قل افتاد.

بی بی سلام کنان وارد جمع شد و گفت خسته نباشید کیسه ها رو دوختید مبارکتون باشه و بعد بی بی دستش را از زیر چادرش بیرون آورد و قندان قند را گذاشت زمین و از گوشه چارقدش یک مشت چایی خشک ریخت توی قوری و چای را دم کرد .(شکلات و شیرینی نبود که با خود بیاورد )

بی بی وسایل دوخت دوز با خودش داشت  بی بی  قبا برای  آشیخ حسین می دوخت.  زن دایی پرسید هنوز این قبا تموم نشده ؟ بی بی :  فقط آجییه یقه اش مونده امروز تموم می کنم  (مردان کمتر کت وشلوار می پوشیدن)

یکی از بچه ها دست برد توی قندان  بی بی به  آرامی گفت قند نخور برای دندونت بده بی بی رو ببین دندون نداره . بچه دستتش را از قندان بیرون برد ومنصرف شد اما بی بی یک قند کوچک  به او داد 

تنها چیز ی که اون موقع شیرین بود و در دست رس بود قند بود   آخه ان زمان قند کوپنی شده بود ؟

زن دایی حسین هر کس که از پله بالا می امد با مهربونی می گفت یک ذغال بنداز توی سماور ویک فوت هم بکن 

بی بی به زن دایی گفت: زن داداش فردا یک کمکی به ما بده می خوام برای بچه ها نون شیر مال درست کنم  دوسه روز دیگه می روند

همه بچه ها یک صدا با هم گفتن : آخ جون نون شیر مال توتک 

مامان و زن عمو توی این قاصله چندین کیسه دوختند  . اخرین جایی که خورشید نورش را با خود می برد این ایوان بود خدا حافظی خورشید و مامان و زن عمو و بی بی همزمان شد  

مامان گفت: بچه ها سر حوض باشید تا وضو بگیریم وقت نماز نزدیک شده .

امروز همه چیز به سفیدی گل سنبله بود .                     تقدیم به بچه های هم سن وسال خودم     هما

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 7:26  توسط هما اثباتی  | 

لیوان ها پراز گلهای سنبله  روی طاقچه اتاق  زیبایی خاصی به اتاق کاه گلی ما داده بود . 

زن عمو ومادرم با صورت های گل انداخته و چارقد های سفید از حمام آمدند و مشغول ناهار خوردن شدند وقتی به دستان آنها نگاه می کردم قرمز و  ورم کرده بود . و از شدت خستگی  نمی توانستند حرف بزند.

زن عمو گفت : جاری بلند شو برویم و رخت ها را بشویم چایی باشه بعد از رخت شستن . آنها از اتاق خارج شدند.

بچه ها از شدت خستگی هر کدام گوشه ای از اتاق به خواب رفته بودن و گویا خواب مدرسه را می دیدند و هر از گاهی که تکان می خوردن با چشمان نیمه باز به دستان کوچکشان نگاه می کردند .

زن عمو ومادرم لباسهارا می شستند و با هم صحبت می کردند.

وقتی لباسها را روی طناب حیاط خاکی  پهن کردن حیاط را ترک کردن ودر ایوان مستقر شدند.گفتند ما چایی در ایوان می خوریم . 

 صدایی از حیاط شنیده شد .

ارس عمو ارس عمو خونه اید؟ (عروس عمو عروس عمو) بله بفرمایید بالا . زن عمو خانم بود خانم عمو حسین او

گفت: عمو شما را فردا ناهار دعوت کردن امیدوارم دعوتش را بپذیرید . مامان و زن عمو هر دو جواب مثبت دادن که فردا  ناهار خونه عمو حسین باشیم .

مامان  گفت: فردا باید برویم مهمانی  مراقب باشید خودتون رو تمیز نگه دارید . بی بی دو باره با کاسه تو شیر وارد شد و کلی تو شیر به دستهای ما مالید و وبعد یک ماچ از لپ های ترک خورده و خشکی زده ما کرد و به آرامی گفت: نگران دست هاتون نباشید خوب میشه .

 شب طوفان شدیدی آمد و طناب لباس ها پاره شد و تمام لباس ها  پراکنده شدند و ما همگی بعد از ایستادن باد  فانوس بدست به جستچوی لباس ها رفتیم   . تعدادی از آنها را از توی حوض کشیدیم بیرون و بعصی را از بالای درخت توت پایین اوردیم .و با خستگی و دل خوری از دست باد نامرد راهی رختخواب شدیم .و به فکر مهمانی فردا به خواب رفتیم .روز بعد

لباسهای مخصوص مهمانی را پوشیدیم و به خانه عمو حسین رفتیم  . سلام کنان از پله ها بالا رفتیم . 

عمو حسین با اون ریش های قشنگش  خوش آمد گفت و مارا بغل کرد  و کلی خندید 

سفره را پهن کردن بزرگتر از سفره دوازده متری  مادرم  همه بودیم بچه های عموی خودم بچه های عمو حسن که بچه ها تقریبا دو تا دوتا هم سن بودن .

پلو را در یک مجمعه مسی ریخته بود ن به ارتفاع بلندترین کوه ایران و بعد ته دیگ که بشکل یک دایره خیلی بزرگ بود روی پلو گذاشته بودن وخورش فسنجون را هم روی پلو ریخته بود ن و گوشت های تکه ای بزرگ داخل فسنجون عطرش تمام فضای خونه را پر کرده بود   . کنار سفره ماست و شیر برنج و کاسه های پر از شیره توت بود .

 قاشق ها را بدست گرفتیم و منتظر اجازه بودیم عمو گفت: بفر مایید بسمه الله  عمو شروع به خوردن کرد و بعد بقیه   جالب اینجا بود که همه از توی  مجمعه غذا می خوردن و دست ها و سرها هم زمان  به طرف غذا می رفت و بعد بر می گشت . (چون تعداد نفرات زیاد بود چندین مجمعه روی سفره قرار داشت)

این طور غذا خوردن نشان از یک اتحاد و همبستگی خانوادگی بود .

عمو اول یک بشقاب شیر برنج را بر داشت و یک کاسه شیره روی ان باشید و گفت بسمه الله شروع کنید ما هم کار عمو را ادامه دادیم و شیر برنج نوش جان کردیم .

وقتی می خواستیم از مهمانی خارج شویم زن عمو حسین کیسه هایی به ما داد که داخل آن پر از آلبالو خشکه و برگه زرد آلو گندم برشته . لواشک بود و گفت بعدا که اومدیم طهرون براتون گردو هم میاریم 

همه هورا کشان به حیاط امدیدم و هر کدام از ما به اتاق هایمان رفتیم . 

این ده روز اخر شهریور هر روز ناهار مهمان بودیم . خونه زن دایی حسین . دایی علی . خاله ملا . که مهمانی مشترک مابین ما وعمو بود . 

وبعد هم خونه دایی های مادرم و الا اخر 

  سنبله سفید چقدر زیباست ؟                          تقدیم به بچه های هم سن و سال خودم   هما

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 8:49  توسط هما اثباتی  | 

همیشه علاقه زیادی به گوش کردن اخبار دارم تنها اخباری که این روز ها سر فصل خبر هاست و به درد خانواده ها می خورد پرداخت یارانه به نورادان و فروش سهارم عدالت ................ و اخبار های همیشگی از جنگ های دنیا و کشت و کشتار و دیدن فیلم های ناراحت کننده است و من تصمیم گرفتم از اخبار های اخر شهریور سالهای دور برایتان بگویم به عبارتی تقویم تاریخ .

شب خسته و کوفته از باغ امده بودیم خونه که مامان گفت: کجایید؟ از صبح رفته بودید که الان جنازه شما بیاید خونه  سه ماه  گل بازی  ترا به خدا دست هاشون ببین چقدر کلفت شده وخون هم داره از پشت دست هاتون می چکه درست عین غربتی ها شده اید حیف نون . 

بلند شو برو قوطی وازلین رو از روی تاقچه بیار تا پشت دست هاتون بمالم . کنار چراغ گرد سوزه راستی چراغ را هم بیار لوله اش مثل دودکش حموم سیاه   شده .باید پاک کنم قوطی وازلین را به دست مامان دادم 

این که چیزی توش نیست چراغ هم که نفت نداره ؟ از بس شب وراجی کردید نفت چراغ تموم شده  پیت نفت رو هم بیار ؟  باشه مامان جون  مگر شما ها روز باهم نیستید که شب هم قصه سرایی می کنید ؟  برو از توی دبه روغن بیار و پشت دستت بمال . 

وقتی  دستم را با روغن دنبه چرب می کردم دادم به هوا رفت اخه توی روغن نمک داشت .مامان گفت :

سه ما ه داشتید گل بازی و خانه سازی می کردید کمی هم به مدرسه فکر می کردید  چند روز دیگه باید مدرسه برید و پشت میز جلوی خانم معلم بنشیند . اخه اون معلم چه گناهی کرده که این دست های ترک خورده شما رو تماشا کنه . 

صدای زن عمو از اتاق بغلی بلند شد .

برو ببین زن عمو وازلین داره ؟ نه زن عمو نداریم . زن عمو با صدای بلند گفت: پسر داری می ایی بالا از توی دبه کمی روغن بیار به دست و بالتون بمالم شاید خوب بشه 

دقایقی بعد صدای گریه دختر عمو و پسر عموها از اتاق زن عمو بلند شد  این چه روغنیه دستم اتش گرفت با خود گفتم اونا هم مزد گل بازی شون رو گرفتن و نمک نوش جان شون شد .

می دونستیم فردا روز حمام است و باید به صف بشیم .و حمام برویم خوشبختانه حمام  صبح های زود آقایان می رفتند و بعد که آفتاب وسط آسمون می امد نوبت خانمها می شد . وگرنه این مادر سحر خیز ما چهار صبح ما رو راهی حمام می کرد.

بقچه حمام که اندازه یک رختخواب بود کول کردیم و طاس حمام را هم یکی از بچه ها جدا گانه دستش گرفت و رفتیم حمام. 

ما که خیلی آب دوست داشتیم اولش خوشحال بودیم وخانم حمامی از خزینه برامون با پیمانه اب توی تاس حمام می ریخت ولی چند باز که این کار را کردیم خانم حمامی گفت: امروز باید دوتا پول حمام بدی .

خلاصه نوبت کیسه کشیدن به پشت دستامون رسید که مامان و زن عمو هر دو مشغول بساب بساب بودن  و به فریاد های ما گوش نمی کردن و هرچه  می گفتیم سوختیم اونا به کار خودشون ادامه می دادن گوششون به حرف های ما نبود.

سه ساعتی توی حمام بودیم و با شکم گرسنه و گریه کنان به خونه امدیم بی بی به دلجویی امد وگفت چی شده؟ . مانای حرف زدن نداشتیم ولی بی بی سریع رفت توی زیر زمین یک کاسه پر از سر شیر( بی بی می گفت توشیر) اورد و به نوبت پشت دست های ما مالید و گفت الان خوب می شه حالا بیایید بالا براتون آش درست کردم . 

ما اش را می خوردیم و به به می گفنیم  ولی هنوز مامان و زن عمو ازحمام نیامده بودن .

 تقدیم به بچه های هم سن و سال خودم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 12:3  توسط هما اثباتی  | 

امروز در یکی از شبکه های رادیویی در مورد مهمانی رفتن بحث می کردند که چرا رفت و آمد ها کم شده است .

هر کس یک عقیده ای داشت و فکر می کرد خودش درست می گوید .

خانمی زنگ زد و گفت وقتی می خواهی کسی را ببینی باید 50 هزار تومان پول آژانس بدهی . دیگری گفت خانه ها کوچک است و باید مهمان را به رستوران دعوت کنی آن هم با این وضع اقتصادی سالی یک بار  .  وقت مهمانی رفتن نداریم  صبح تا شب باید کار کنیم . تشریفات زیاد شده   باید چند نوع غذا درست کنیم وگرنه برات حرف در میاورند . وقتی از خونه ات می روند  پشت سرت غیبت  می کننند و چه و چه . 

اما من با همه این حرفها مخالف هستم و به مادر خودم نگاه می گنم ایا او که سفره اش همیشه پهن است خانه بزرگ دارد؟ او مهربان است و همه عاشق مهربانی او هستند و نه چندین نوع غذایش .

 او این دوست داشتن را یک شبه بدست نیاورده در طول زندگی با اخلاق خوبش همه را دور خودش جمع کرده است . راستی چرا؟ در این بحث رادیویی کسی از محبت نگفت .

چرا ماکار می کنیم چرا؟؟ برای اینکه مبل بخریم ؟ برای چی مبل و میز ناهار خوری می خریم .چرا؟

چرا ظرف می خریم و در دکور قرار می دهیم .  و فقط سالی یک بار گرد کیری می کنیم چرا؟ 

وقتی مهمان را به رستوران می بریم نیازی  به این خرید ها نداریم . " بقول برادرم هر روز که به خونه می ایی باید به مبل و صندلی که مرتب است و روش کشیده شده است سلام کنی" ؟

ترافیک های ایام تعطیل  خود گواه این است که همه وقت داریم و پول هم داریم حاضریم ساعنها در ترافیک بمانیم تا به یک درخت سبزی  برسیم و وووووووو خودتان می دانید .

اما برای دیدن مادرمان برادرمان خواهرمان فررندمان کار را بهانه می کنیم . نمی دانم کار می کنیم که چه شود مگر همه به اندازه یک کف دست بیشتر نان  می خوریم این که خرجی ندارد . تا کی باید کار را بهانه کنیم وقت نداشتن را  هدف قرار دهیم .

مادرم محبت دارد و این است که همیشه دور سفره اش مملو از دوستدارنش است .و اما

 هیچ چیزی را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند آنها چیز های ساخته و پرداخته از دکان  می خرند اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست و آشنا مانده اند . تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن ..........

ایا ما اهلی شده ایم و یا اینکه اهلی کرده ایم . 

راستی چزا؟

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 12:54  توسط هما اثباتی  | 

 

  دخترم سعی کن روی پای خودت بایستی  افتادی  بدان که در این دنیا هیچ کس  خم نمی شود دست ترا بگیرد وبلندت کند . سعی کن خودت پاشوی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 22:12  توسط هما اثباتی  | 

مادر وقتی لقمه نانی روی سفره  به حالت ایستاده در می امد . می گفت الان مهمون میاید.

بی بی وقتی داشت با کاسه  آب پاشی می کرد و آب صدا می داد بی بی می گفت مهمان توی راهه

زن عمو وقتی توی استکان چایش یک تفاله چایی ایستاده بود و حرکت نمی کرد می گفت الان مهمون میاید و قدش هم بلنده

نمی دونم حالا که چایی را با چایی صاف کن صاف می کنیم و با شیلنگ  اب پاشی می کنیم  و نون ها قطری ندارن که روی سفره بایستند  امدن مهمون را چگونه فالش را بگیریم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 20:32  توسط هما اثباتی  |