دوست دارم ساک سفری باشم ...
امروز شس ماه می گذر د ..............(92/11/2-----93/5/2)صبور باشیم 

مااندر خم یک کوچه ایم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 12:37  توسط هما اثباتی  | 

با هم از مدرسه می آمدیم وقتی به کنار شیرینی فروشی رسیدیم تصمیم گرفتیم با پس انداز یک هفته ای خودمون نان خامه ای بخریم به داخل مغازه رفتیم و دوتا نان خامه ای بزرگ انتخاب کردیم و پولهای داخل جیبمون را شمردیم و به آقای شیرینی فروش دادیم (هشت ریال )

پاکت نون خامه ای  به دست به خونه امدیم وبا هم قرار گذاشتیم بعد از اینکه ظرف های افطاری را شستیم نون خامه ای بخوریم .

هر دو روزه بودیم و به افطار فکر می کردیم . زمستان بود و روزها کوتاه بود ولی ما خیلی بچه بودیم هر دو کلاس هفتم بودیم دوست داشتیم زود افطار بشه و نون خامه ای بخوریم .

مامان افطار کی میشه ؟ مامان  گفت : حالا سفره افطار را پهن کن (سفره دوازده متری ) چیزی نمونده . سفره را پهن کردم . مامان افطار شد نه بچه چرا طاقت نداری  چرا عجله داری؟

مادرم نمی دانست توی سرم چی میگذره ومن به بعد ار افطار فکر می کنم .(خوردن نان خامه ای با دختر عمو)

مامان: رادیو را روشن کن؟ یک رادیوی لامپی داشتیم که وقتی میخواست صدایش بیاید بیرون خیلی طول می داد 

مامان: صداش را بلند کن . رادیو خش خش   مامان ربنا است خوب نزدیک افطار شده 

بچه ها را ساکت کن صدابه صدابرسه  باشه مامان 

بچه ها همگی دور سفره نشسته بودن  استکان ها داخل سینی ردیف شده بود و تا نصفه استکان شکرتوش بود 

ربنا تمام شد و صدای تق تق نزدیک اذان از رادیو بلند شد .

مامان توی این فاصله آب جوش  را تانصفه توی استکان ها ریخته بود و جلوی روزه دار ها گذاشته بود وبرای بچه های  کوچکتر جایی شیرین ریخته بود که انها هم به احترام روزه دار ها منتظر الله اکبر بودن . 

خواهرم که سرش را به رادیو چسبانده بود گفت ادان شروع شد . شروع . به خوردن کردیم 

مامان بی بی سر سفره نیست کجاست؟مامان : مگر نمی دونی بی بی ت اذان رادیو را قبول نداره رفته توی حیاط داره اسمون را نگاه می کنه  شما بخورید الان می یاد .(بی بی توی اسمون دنبال ستاره بود)

 رفتم توی حیاط بی بی را صدا کردم بیا بی بی جان افطار شده بی بی مهربون گفت الان میایم . بی بی کنار من نشست و دعای افطار را خوند و مامان یک استکان پر از آب جوش جلوی بی بی گذاشت .من بی صبرانه منتطر بودم که افطار تموم بشه داشتم استکان های روی سفره را جمع می کردم که مامان یواش بهم گفت: مگر نمی بینی بی بی تازه افطار ش را باز کرده . 

ما شام و افطار را با هم می خوردیم اون روز برای افطار آش جوو حلوا داشتیم مامان دیگه رمق نداشت داشت خواهر کوچکه را شیر می داد  من یواش یواش وبدون صدا استکان ها را جمع کردم و سفره را برای شام آماده کردم .

شام قیمه داشتیم .  شام را هم خوردیم ظرفها  به کمک برادرهایم از پنچره اتاق به حیاط منتقل شد ظرفهادرهم بر هم بود استکان نعلبکی بشقابهای جلوا کاسه های آش و بشقاب های پلو .اما از دیگ پلو و قابلمه خبری نبود . چون آن قدر مامان غذا می پخت که دیک خالی نمی شد .

ناکهان دختر عمو از حیاط بغلی صدا کرد بیایم . گفتم نه . دارم ظرف می شویم 

لحظه ای بعد بیایم . نه ؟ شاید صد بار صدا کرد . بیایم  (دلش نان خامه ای می خواست)

هیچوقت در این دو حیاط بسته نمی شد مرتب ما از این حیاط به اون خیاط می رفتیم  بابا و عموی خدابیامرزم بارها تصمیم گرفته بودن این دو جیاط را تو در تو کنند.

دختر عمو با پاکت نان خامه ای وارد جیاط شد  لب حوض نشست من هم کنارش نشستم  دهن هر دوی ما آب افتاده بود دختر عمو  دست توی پاکت کرد و آولین نان خامه ای را به من داد و دومی را خودش بر داشت 

نان خامه ای آن قدر بزرگ بود که توی دستمون جا نمی شد . وقتی داشتیم گاز می زدیم تمام صورت ما شده بود خامه خیلی خوشمزه بود و ما ملچ و ملوچ می کردیم و می خندیدیم ومی خوردیم . هر کدام به دیگری نگاه می کردیم  و می خندیدیم  . وقتی خوردن تموم شد دختر عمو گفت: فردا هم بخریم گفتم باشه .

آخه دختر عمو خیلی شیرینی دوست داشت . اما حیف امروز دختر عمو  به خاطر بیماری قند نمی تونه شیرینی بخوره 

ومن هم بخاطر دختر عمو نان خامه ای نمی خورم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 9:58  توسط هما اثباتی  | 

نمی دانم از کجا شروع کنم . از چه چیزی برایت بگویم از خاطرات خوشی که در گذشته با هم داشتم  از صبوریت از  تحملت نمی دانم 

راستش را بخواهی   خیلی حرفها دارم برایت بنویسم از ایام رمضان که چقدر سفره افطاری هایت رنگارنگ بود اش رشته پر از کشک که با دستانت کشکش را ساییده بودی  بوی نعنا ع داغت هفت خونه رفته بود و آش را کاسه کاسه می کردی و بین همسایه هایت تقسیم می کردی یادتش بخیر 

نمی دانم از کوچه مهران رفتن هایت بگویم  که برای ما شلوارهای گل گلی می خریدی  و هنگامی که به خانه می آمدی اول یک پاکت دست ما می دادی می گفتی براتون از شاه آباد نون خامه ای خریدم وما هم دور هم می خوردیم و کیف می کردیم 

نمی دانم از لباس شستن هایت بگویم که چقدر دو نفری کنار هم لباس می شستیم و از هر دری سخن می گفتیم  وقتی داشتی شلوارهای گل گلی ما رو می شستی با خنده می گفتی نمی دونم شما ها با زانو راه می روید چرا سر زانو هایتان سوراخ شده و با خود زمزمه می کردی و می گفتی باید یک مهران بروم 

وای از حمام رفتن ماه رمضان که چقدر برای خودش آداب داشت چند ساعتی به سحر مونده بود ساک بدست چندین نفر می شدیم و حمام می رفتیم که چقدر به ما خوش می گدشت . 

تمام سحر ها پلو خورش داشتیم من خورش سیب را خیلی دوست داشتم . با اون گوشت های داخلش که از بس  روی چراغ مونده بود رنگش سیاه شده بود .

امروز وقتی از پله برقی مترو بالا می اومدم یادم به این موضوع افتاد.

وقتی خیلی کوچک بودیم حدودا " کلاس اول ابتدایی بودم که با مهین خانم ما رو بردی فروشگاه فردوسی 

اولین فروشگاهی بود که  مدرن بود و پله برقی داشت و برای اولین بار با ترس و لرز سوار پله برقی شدیم و شما تمام مدت حواست به من و خواهرم بود که پای ما توی پله برقی گیر نکند و چالب تر از اون خریدی بود که اون روز برای ما کردی یک بسته آدامس  . آخه ما را ان روز  برای تفریح برده بودی چقدر به ما خوش گذشت و خوردن اون ادامس خاطره انگیز بود . 

مامان جان دلم خیلی برای کوفته های مثل سنگت تنگ شده  وای وقتی می خواستیم کوفته ها را نصف کنیم قاشق کچ می شد ولی خوشمزه می شد نمی دونم 

مامان جان زیباترین خاطره ای که دارم اینه که وقتی خونه  می اومدم بهم می گفتی برو روی بخاری نامه داری بر دار . 

این نامه را برایت می نویسم . که شاید شما را به اندازه نامه هایی که به من می دادی خوشحال کنم.

و درپایان 

ای نامه که می روی به سوی ش         از جانب من ببوس رو ی ش 

خیلی دوستت دارم به اندازه ستاره های آسمون  برگ جهان 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 20:28  توسط هما اثباتی  | 

قطار می رود و من را با خود می برد . به عقب نگاه می کنم می بینم شصت واگن را پشت سر گذاشته ام هر چه سعی کردم که به واگن سال قبل بروم فرشته نگهبانم مانع من شد . فرشته ای با بالهای سفید 

به واگن نم بر گشتم و در تنهایی سالهای قبل را مرور می کردم در دهن خود شهریور 92 را می دیدم آن روز ی که فرشته سفیدم مرا رها کرده بود و فرشته ای سیاه نگهبان من شده بود ار او بیزار هستم گله اش را به فرشته زیبایم کردم و به من قول داد که از مسیر راهم بر دارد.

روزها متوقف شده است نمی دانم چرا حرکتی نمی بینم هر روز مثل روزقبل است . با بی میلی ازش می گذرم 

وبه روشنی فکر میکنم . چرا خورشید را نمی بینم او از من قهر کرده است چه کسی را به سراغش بفرستم 

با خود اندیشدم و با فرشته شادی هایم مشورت کردم . 

او گفت: خورشید در نزدیکی ماست او را خواهیم دید من روزنه ای روشن  می بینم . 

این روزها روز دعاست باید از او بخواهیم .

از خانه ای که با گیلاس ساخته ام خبری ندارم . نمی دانم گل سنبله من چی شد . ایا گل شفایق من امسال رویده است . شکوفه های درختان گیلاسم  رنگش سفید داشت . درختان گردو برگ دارد . می تواند سایه اش راروی  زمین پهن کند . چوی ها آب در آن چاری است . دارم از تشنگی تلف می شوم ناگهان نگهبان سفیدم مرا از خواب بیدار کرد و گفت امروز روز دیگری است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 8:3  توسط هما اثباتی  | 

می خواستم از دیروز بگویم  اما دیروز تمام شد و رفت از آینده هم که بی خبر هستیم . از همین الان می گویم و ثروت های بی کرانی که خداوند به من داده است .

تصویر خودم را روی صفحه مانیتور می بینم  با خود گفتم عچب ثروتی دارم  چشمانم می توانم همه جا را ببینم و ریبایی های کنارم را محفوظ نگه دارم  اکر این چشمانم نبود چقدر باید به این دکتر ها پول می دادم تا یک چشم برایم درست کنند پس من ثروت  مند هستم ..

زبان که دارم با ان صحبت می کنم  گوش که می شنوم   دستانم که هم اکنون بر روی صفحه کیبورد است اگر نبود  چه کسی می توانست برای من دست درست کند پس من ثروت مند هستم .

اگر پانداشتم چند نفر باید منو جا به جامی کردند  . 

این اعضای ظاهری من است که باید  قدرش را بدانم و ازش خوب نگهداری کنم که ثروتم را از دست ندهم 

حالا فرض می کنیم که مری ما به اندازه سه تا چهار میلی متر سوراخ باشه یعنی خدا یادش رفته باشه کمی اونجا را درست کنه چی می شود ؟

غذا راهش را گم می کند و به جای معده به تمام بدن پخش می شود . چه کسی باید درست کند دکتر ها 

نه انها نمی توانند در کار خدا دخالت کنند  فقط ثروت تو را می گیرند و بعد بهت می گن دعا کن خودش خوب بشه .

 خدای مهربون تمام اعضای بدن یک انسان را  نه ماهه کامل می کند و اما چرا این سوراخ مری پنج ما ه هنوز درست نشده چرا . چه کسی جوابش را می داند ؟

 بیاییم شکر خدا را بجای بیاوریم که ما چقدر ثروتمند هستم . 

بدانیم  دکنر ها سوراخی به این  کوچکی را که خودشان ایجاد کرده اند   نمی توانند درست کنند چه بزسد قلبمان را دستمان را سرمان را ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 14:56  توسط هما اثباتی  | 

امروز به دیدنش رفتم او گفت چرا تو اومدی اینجا به او گفتم تو اومدی من  هم اومدم او خندید .

دستش را گرفتم به چشمانش نگاه می کردم مهربونی همیشگی در صورتش بود دردش را پنهان می کرد و لب خند می زد .

دیدم  همگی ما لب پرتگاه هستیم وبه پایین نگاه می کنیم . 

با خود گفتم ما داریم پرت می شویم این چه صخره بزرگی است. 

باید مراقب باشیم و خودمان را نجات بدهیم . او فریاد زد مراقب باشید .

 ناگهان همگی دستانمان را به هم گره زدیم و خودمان را به عقب کشیدیم .

امیدوارم همیشه سفره دوازده متری گسترده باشد و تو در راس باشی و ما هم  خودمون رو لوس کنیم و درکنارت باشیم 

سلامت باشی ای مادر مهربانم 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 7:10  توسط هما اثباتی  | 

جلوی تلویزیون نشسته بودیم وبه اخبار ساعت دو بعداز ظهر نگاه می کردیم از فتح خرمشهر می گفت و تصاویر ی از زمان پیروزی خرم شهر  نشان می داد .

هر دو در سکوت بودیم و هیچ نظری نمی دادیم سرود های ان روز را گوش می کردیم  و حس عجیبی داشتیم .

ناگهان سربازمان لب به سخن گشود و این چنین گفت .:

چند روزی قبل از آزادی خرم شهر به گردان رفتم  دیدم حدود دو هزار نفر افسران سال سه نیروی زمینی به صف ایستاده اند و منتظر  برای سوار شدن  به هواپیما هستند  . نزدیک ظهر بود این افسران جوان به ناهار خوری رفتند  وبعد به پای هواپیما آمذن 

با چندین فروند هواپیمای سی یک صدو سی  که از قبل  مهیا شده بود انان را به اهواز بر دیم .

دیگر ادامه نداد  وقتی به او نگاه کردم دیدم شیسه عینکش خیس شده و بغض عجیبی  در گلو دارد و بعد گفت بیشتر  این افراد دیگر بر نگشتن و صدای گریه او بلند شد .

من گفتم حتما در پرواز های بعدی این شهدای عزیز را به محل های زندگیشان بر گردانید 

او سکوت کرد و گفت: نفرین بر جنگ         نفرین بر جنگ           نفرین بر چنگ

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 8:31  توسط هما اثباتی  | 

هر گوشه ای از اتاق را نگاه می کنی یک گوشی می بینی 

از وقتی تلفن آمد تنهایی ها زیاد شد چون دیدارها را به عقب می اندازیم وبه یک تلفن کردن سال به سال  اکتفا می کنیم اما شنیدن کی بود مانند دیدن 

یادم به روزهای خیلی دور افتاد که تلفن نداشتیم نه ما بلکه اطرافیان ما هم نداشتند 

اولین تلفنی که دیدم منزل خاله خدا بیامرزم بود. او یک تلفن سیاه رنگ داشت که در گوشه اتاق نزدیک به سقف یک تخته سه گوش گذاشته بودن که تلفن روی اون قرار می گرفت . دور از دست رس بچه های اون زمانه 

گاهی اوقات وقتی دور هم جمع  می شدیم از تلفن صحبت می شد که چطوری صدا از توی این سیم به این نازکی میاید بیرون 

خیلی دوست داشتم که کوشی تلفن رو بردارم و صدایی بشنوم  کسی را نداشتیم که تلفن داشته باشه و از خونه خاله بهش زنگ بزنیم فقط منتظر زنگ دایی عزیزم از خرم شهر بودیم او  اونجا زندگی می کرد 

تنها راهی که پیدا کردیم که صدایی از توی تلفن بشنویم گرفتن شماره ساعت بود .

وقتی شماره ساعت  رو می گرفتم  می گفت ساعت دوازده وبیست دقیقه  ساعت دوازده و بیست دقیقه    ساعت دوازده و بیست دقیقه  که ناگهان صدای مامان و خاله خدا بیامرزه بلند می شد  و می کفتند  خراب می شه دست نزنید بزارید سر جاش که ما از ترسمان تلفن را راهی زمین می کردیم ال فرار 

اما حالا تلفن داریم  موبایل داریم اینترنت داریم  اما خبری از کسی نداریم.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم خرداد 1393ساعت 12:27  توسط هما اثباتی  | 

 امروز گلدان امیدم را آب یاری کردم  تا حشک نشود .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت 13:37  توسط هما اثباتی  | 

تق تق  _ این چه صدایی است که صبح به این زودی می شنوم کمی که حواسم را جمع می کنم  به یاد می آوررم که مادرم کنار سفره صبحانه مشغول شکستن گردو برای صبحانه است .

تق تق-   صدایی بلند تر از صدای اولی 

  صدای چکش پدر برروی سنگفرش کف حیاط بود او داشت جستجو میکرد کجا لوله آب ترکیده است .

تق تق -  صدای  گوشم است  اما نه این صدای چکش بر روی صندان است که پدر م دارد کفشهایم را تعمیر می کند .

اما امروز 

نق نق  چرا خوابم نمی برد  صدای چکش را بر روی  قلبم می شنوم  .

تق تق  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 12:26  توسط هما اثباتی  |