دوست دارم ساک سفری باشم ...

مادر وقتی لقمه نانی روی سفره  به حالت ایستاده در می امد . می گفت الان مهمون میاید.

بی بی وقتی داشت با کاسه  آب پاشی می کرد و آب صدا می داد بی بی می گفت مهمان توی راهه

زن عمو وقتی توی استکان چایش یک تفاله چایی ایستاده بود و حرکت نمی کرد می گفت الان مهمون میاید و قدش هم بلنده

نمی دونم حالا که چایی را با چایی صاف کن صاف می کنیم و با شیلنگ  اب پاشی می کنیم  و نون ها قطری ندارن که روی سفره بایستند  امدن مهمون را چگونه فالش را بگیریم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 20:32  توسط هما اثباتی  | 

مامان داری کجا میری ؟

این سوال داره؟ مگه نمی بینی زنبیل توی دستمه .

دیروز خرید  رفته بودی ؟

برو یخچال رو نگاه کن ببین چیزی توش می بینی . به کار من کار نداشته باش فقط چشمت به بچه هم باشه تا من برگردم .

مادر کار هر روزش بود با زنبیل برای خرید به بازار روز سراسیاب می رفت تا خرید کنه او زنبیل خالی را می برد و با انبوهی از خرید بر می گشت . انقدر توی زنبیل ریخته بود که دسته زنبیل توی دستش نمی امد روسری خودس را به عنوان دسته درست می کرد  و زنبیل را حمل می کرد. 

وقتی مامان به خانه بر می گشت  دور زنبیل ش حلقه می زدیم تا به خوراکی های مخصوص خودمون برسیم 

هر روز زنبیل خالی با مامان از خونه بیرون می رفت و پر می امد . گاهی اوقات خاله هاهم با زنبیل پر از سبزی پاک کرده به کمک زنبیل مامان می امدند .

وقتی به دستان مامان نگاه می کنم خصارتی که زنبیل به دستانش زده دیده می شود استخوانهای دستان مهربانش کج شده و سر جای خودشان نیستند .

 زنبیل  هر روز صبح از خونه بیرون می رود اما نه با دستان مادر.............. زنبیل خالی بیرون می رود و بر برمی گردد تا سفره دوازده متری گشترده باشد .

مادرم هزار مرتبه هم در روز بر دستانت بوسه بزنیم کم است .مادرم گرمی دستانت را کجا باید جسجو کرد ای عزیزترین نم 

مادرم می دانیم جای زنبیل کجاست. توی حیاط خلوت به میخ آویزان است .

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 12:17  توسط هما اثباتی  | 

دارم از اقاقیایی  می نویسم که سالها جلو در ب حیاطمان بود .

امروز برای دیدن مادر رهسپار منزلش شدم خیلی با عجله خودم را به آنجا رساندم مادرم روی تخت خوابیده بود و چشم به در دوخته بود که چه کسی وارد اتاق می شود .

به کنارش رفتم بر دستان مهربانش بوسه زدم و کنارش نشستم به او گفتم هما امده  او به من خیره شد و گفت تنهایی ؟

 بلندش کردم  کنار هم نشستیم و به صحبت های شیرین پرداختم هر دو با نگاه با هم صحبت می کردیم گاهی هم لبخند می زدیم از انگشترش گفتم من هم انگشترم را بهش نشان دادم گفت اینو که داشتی جدید نیست 

او همیشه تنوع دوست دارد و به چیز های زیبا علاقه فراوان دارد . از هر دری صحبت کردیم وکلی با هم شاد بودیم  صدای اره می اید  ولی آنقدر غرق صحبت شده بودیم که به بیرون سرک نکشیدیم ناگهان صدای مهببی بلند شد پرده را با دستانش عقب زد گفت اخ درخت گوش .درخت را بریدن .

سالهای خیلی دور پدر کنار درب حیاط ایستاده بود  خانمی را دید از انتهای کوچه درخت در دست می اید.  پدر از او پرسید خانم چرا درخت را کنده ای اوگفت درخت کج بود می خواهیم بگذارم سر کوچه تا شهر داری ببرد .

پدر چیزی نه گفت وقتی  خانم  همسایه رفت پدر  درخت را از زنده به گور شدن  نجات داد و داخل باغچه کوچه کاشت واین درخت هر روز زیبا و زیباتر می شد و در بهار گلهای سفیدی داشت و از طراوت و شادابی این درخت تمام ساکنین محله استفاده می کردند و به درخت کج در خانه ما معروف بود و پدر داستان این درخت زیبا را بارها برایمان  تعریف  کرد و می گفت که چطور این درخت را از مرگ نجات داده است . 

امسال باد  بسیاری از شاخه های درخت را شکست و شهرداری برای هرس کردن این درخت اقدام کرد

ولی درخت عزیزمان چون غریبه بهش دست زده بود قهر کرد و خشک شد . 

امروز غم بزرگی در خانه حکم فرما شد و مادر  از مراقبت هایی که برای این درخت پنچاه ساله کرده بود برایمان گفت 

به مادر گفتم شهرداری حتما درختی خواهد کاشت 

او گفت نه درخت های انها بدرد نمی خورد باید به علی بگم هر چه زودتر درختی بخرد و جلوی خانه بکارد 

شهرداری امروز درخت اقاقیا که تنها یادگاری پدرم در ان محله بود برید و سوار کامیون کرد و برد .

نمی دانم امسال چگونه  از امدن بهار با خبر می شویم وقتی دیکر اقاقیای ما گل نمی دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 22:21  توسط هما اثباتی  | 

نمی دانم چرا مردا د ماه به سرعت رو به پایان  است برایم باعث تعجب است چرا؟ امروز بیست چهارم مرداد است تابستان هم به پایان ش نزدیک است و خورشید کم کم از گرمایش کم می شود باید به سراغ پاییز برویم 

 اینکه تازه گی ندارد تا  به حال خیلی پاییز را دیده ایم می اید و می رود و شیطانی هایش برای ما خاطره می شود .

وقتی به یک روز فکر می کنم می بینم بیست چهار ساعت است ولی ما چه کردیم چند دقیقه آنرا مفید بودیم چند ساعت انتظار کشیدیم تا بیایند و نیامدن چند ساعت  داخل اتومبیل انتظار رسیدن را داشتیم . چرا بیهوده شده ایم چرا؟ 

با خود گفتم بیایم و دوستی بر قرار کنیم تاشاید بهترمان شود ولی او گفت دوستی کیلویی چند است ؟کجا دارند؟

 برای هر کاری باید به سوپر مارکت برویم . شیر را از مغازه می خریم بعد می بینم چربی ان غیر استاندارد بوده است. هم پولمان را هدر داده ایم و هم سلامتمان را از دست داده ایم 

چرا ادمها همه چیز را از مغازه می خرند چرا؟ 

 ادمها دیگر نمی توانند ارتباط با طبیعت بر قرار کنند ادمها ضعیف هستند وکسی را نمی تواند دوست داشته باشند چون هیچ سوپر مارکتی دوست نمی فروشد چرا؟

حالا اگر می خواهید کاسبی شما رونق داشته باشد مغازه دوست فروشی باز کنید .

چیزی که  فراموش شده دوستی است . 

سکوت کردم نگاهی به گلدان هایم انداختم و به آنها گفتم من فقط مسئول شما هسم چون به شما آب داده ام از گرما وسرما محافظتتان کردم با شما دوست بودم و شما را بهترین گل های روی زمین می دانم 

پس من فقط مسئول گل خود هستم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 10:7  توسط هما اثباتی  | 

با خود گفتم چرا باید گریه کنیم . چرا امروز بغض کرده ام چزا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به چبز هایی که داریم لبخند بزنیم .

خانواده ای که در کنار ماست . فرزندانمان   سلامتی خود   دیدار خواهران و برادرنمان    باید به همه اینها لبخند بزنیم .

اما من وقتی مادرم را می بینم و یا اینکه به او فکر می کنم قهقهه می زنم 

سلامت باشی ای مادر مهربانم .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 12:54  توسط هما اثباتی  | 

وقتی او قرار بود به خونه ما بیاید . مامان همه جارا تمیز می کرد حتی حیاط  آب پاشی شده بود و گلدان های سر حوض شاداب و سر حال شده بودن گلدانها هم  متوجه شده بودن که چه کسی دارد میاید و ماچرا  لباس های نو  پوشیده ایم .

 مامان در تدارک بو د ما هم ذوق می کردیم که بعد از یک سال ا و را می بینم روز با شکوهی بود زنگ در حیاط به صدا در آمد داداشم دوتا پله را یکی کرد  تا به در حیاط رسید  او مسابقه را برنده شده بود اولین نفری بود که دایی را می دید .دایی ساک سوغاتی ها را به دست داداش داد و گفت مامانت کجاست؟

مامان با صدای بلند گفت بیا بالا بفرمایید ؟

او تنها کسی بود که اجازه داشت با کفش وارد اتاق بشه چون همیشه کفشش برق می زد. ومن صندلی مخصوص دایی را کنار اتاق گذاشتم وپشت مامان پناه بردم 

ما او را خیلی کم می دیدیم ازش خجالت می کشیدیم و پشت مامان قایم می شدیم . دایی یکی یکی اسم بچه ها را می پرسید و می گفت کلاس چندم هستی و معدلت چند شده ؟ و بعد یک آفرین می گفت .

وقتی دایی را می دیدم از بس که دوستش داشتم لکنت زبان می گرفتم و حرفی نمی زدم تمام مدت سرم پایین بود و به کفش وجوراب دایی نگاه می کردم 

جورابهای او خیلی زیبا بود رنگی بود کفشهای او رنگ خاکی داشت و بند کفشش قهوه ای بود هیچ کس کفش و جوراب به اون شیکی نداست اوخوش پوش ترین فرد فامیل بود 

او مهربان ودوست داشتنی بود . زمان کوتاهی او را می دیدیم شاید یک ربع اون هم به احوال پرسی می گذشت و او می رفت و یک مشت خاطره زیبا برای ما می ماند . وما منتظر دیدار بعدی می شدیم .

وقتی او را دیروز دیدم بنظرم همان دایی سالهای قبل بود با همان نگاه های مهربون من هم مثل همیشه ازش خجالت می کشیدم سرم را پایین انداخته بودم نگاهم به جورابش افتاد بر عکس گذشته رنگ جورابش مشکی بود ولی پاهایش را روی هم  انداخته بود همان فیگورهای گذشته را داشت  .

او ازمن سوال کرد بچه ها چند ساله هستند ؟ اسم آنها چیست و چه کار می کنند .؟این سوالهای همیشگی دایی است .

به او نگاه می کردم و به روز هایی که در حسرت دیدار دایی سپری کرده بودم .فکر می کردم .

همیشه جورابهای رنگی مرا بیاد او می اندازد . 

وقتی صاحب فرزند شدم همیشه سعی داشتم جورابهایی مثل جوراب دایی برایشان تهیه کنم که در این کار موفق بودم امسال که  یکی از فرزندان عزیزم از سفر امده بود روزی یک رنگ جوراب می پوشید ( قرمز -سفید - سبز - مشکی  ) وقتی جوراب رنگی را به پایش می دیدم به یاد گذشته هایی که فقط از خجالت جوراب دایی را می دیدم می انداخت .

اما جورابهای او بی نظیر است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 9:3  توسط هما اثباتی  | 

امروز شس ماه می گذر د ..............(92/11/2-----93/5/2)صبور باشیم 

مااندر خم یک کوچه ایم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 12:37  توسط هما اثباتی  | 

با هم از مدرسه می آمدیم وقتی به کنار شیرینی فروشی رسیدیم تصمیم گرفتیم با پس انداز یک هفته ای خودمون نان خامه ای بخریم به داخل مغازه رفتیم و دوتا نان خامه ای بزرگ انتخاب کردیم و پولهای داخل جیبمون را شمردیم و به آقای شیرینی فروش دادیم (هشت ریال )

پاکت نون خامه ای  به دست به خونه امدیم وبا هم قرار گذاشتیم بعد از اینکه ظرف های افطاری را شستیم نون خامه ای بخوریم .

هر دو روزه بودیم و به افطار فکر می کردیم . زمستان بود و روزها کوتاه بود ولی ما خیلی بچه بودیم هر دو کلاس هفتم بودیم دوست داشتیم زود افطار بشه و نون خامه ای بخوریم .

مامان افطار کی میشه ؟ مامان  گفت : حالا سفره افطار را پهن کن (سفره دوازده متری ) چیزی نمونده . سفره را پهن کردم . مامان افطار شد نه بچه چرا طاقت نداری  چرا عجله داری؟

مادرم نمی دانست توی سرم چی میگذره ومن به بعد ار افطار فکر می کنم .(خوردن نان خامه ای با دختر عمو)

مامان: رادیو را روشن کن؟ یک رادیوی لامپی داشتیم که وقتی میخواست صدایش بیاید بیرون خیلی طول می داد 

مامان: صداش را بلند کن . رادیو خش خش   مامان ربنا است خوب نزدیک افطار شده 

بچه ها را ساکت کن صدابه صدابرسه  باشه مامان 

بچه ها همگی دور سفره نشسته بودن  استکان ها داخل سینی ردیف شده بود و تا نصفه استکان شکرتوش بود 

ربنا تمام شد و صدای تق تق نزدیک اذان از رادیو بلند شد .

مامان توی این فاصله آب جوش  را تانصفه توی استکان ها ریخته بود و جلوی روزه دار ها گذاشته بود وبرای بچه های  کوچکتر جایی شیرین ریخته بود که انها هم به احترام روزه دار ها منتظر الله اکبر بودن . 

خواهرم که سرش را به رادیو چسبانده بود گفت ادان شروع شد . شروع . به خوردن کردیم 

مامان بی بی سر سفره نیست کجاست؟مامان : مگر نمی دونی بی بی ت اذان رادیو را قبول نداره رفته توی حیاط داره اسمون را نگاه می کنه  شما بخورید الان می یاد .(بی بی توی اسمون دنبال ستاره بود)

 رفتم توی حیاط بی بی را صدا کردم بیا بی بی جان افطار شده بی بی مهربون گفت الان میایم . بی بی کنار من نشست و دعای افطار را خوند و مامان یک استکان پر از آب جوش جلوی بی بی گذاشت .من بی صبرانه منتطر بودم که افطار تموم بشه داشتم استکان های روی سفره را جمع می کردم که مامان یواش بهم گفت: مگر نمی بینی بی بی تازه افطار ش را باز کرده . 

ما شام و افطار را با هم می خوردیم اون روز برای افطار آش جوو حلوا داشتیم مامان دیگه رمق نداشت داشت خواهر کوچکه را شیر می داد  من یواش یواش وبدون صدا استکان ها را جمع کردم و سفره را برای شام آماده کردم .

شام قیمه داشتیم .  شام را هم خوردیم ظرفها  به کمک برادرهایم از پنچره اتاق به حیاط منتقل شد ظرفهادرهم بر هم بود استکان نعلبکی بشقابهای جلوا کاسه های آش و بشقاب های پلو .اما از دیگ پلو و قابلمه خبری نبود . چون آن قدر مامان غذا می پخت که دیک خالی نمی شد .

ناکهان دختر عمو از حیاط بغلی صدا کرد بیایم . گفتم نه . دارم ظرف می شویم 

لحظه ای بعد بیایم . نه ؟ شاید صد بار صدا کرد . بیایم  (دلش نان خامه ای می خواست)

هیچوقت در این دو حیاط بسته نمی شد مرتب ما از این حیاط به اون خیاط می رفتیم  بابا و عموی خدابیامرزم بارها تصمیم گرفته بودن این دو جیاط را تو در تو کنند.

دختر عمو با پاکت نان خامه ای وارد جیاط شد  لب حوض نشست من هم کنارش نشستم  دهن هر دوی ما آب افتاده بود دختر عمو  دست توی پاکت کرد و آولین نان خامه ای را به من داد و دومی را خودش بر داشت 

نان خامه ای آن قدر بزرگ بود که توی دستمون جا نمی شد . وقتی داشتیم گاز می زدیم تمام صورت ما شده بود خامه خیلی خوشمزه بود و ما ملچ و ملوچ می کردیم و می خندیدیم ومی خوردیم . هر کدام به دیگری نگاه می کردیم  و می خندیدیم  . وقتی خوردن تموم شد دختر عمو گفت: فردا هم بخریم گفتم باشه .

آخه دختر عمو خیلی شیرینی دوست داشت . اما حیف امروز دختر عمو  به خاطر بیماری قند نمی تونه شیرینی بخوره 

ومن هم بخاطر دختر عمو نان خامه ای نمی خورم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 9:58  توسط هما اثباتی  | 

نمی دانم از کجا شروع کنم . از چه چیزی برایت بگویم از خاطرات خوشی که در گذشته با هم داشتم  از صبوریت از  تحملت نمی دانم 

راستش را بخواهی   خیلی حرفها دارم برایت بنویسم از ایام رمضان که چقدر سفره افطاری هایت رنگارنگ بود اش رشته پر از کشک که با دستانت کشکش را ساییده بودی  بوی نعنا ع داغت هفت خونه رفته بود و آش را کاسه کاسه می کردی و بین همسایه هایت تقسیم می کردی یادتش بخیر 

نمی دانم از کوچه مهران رفتن هایت بگویم  که برای ما شلوارهای گل گلی می خریدی  و هنگامی که به خانه می آمدی اول یک پاکت دست ما می دادی می گفتی براتون از شاه آباد نون خامه ای خریدم وما هم دور هم می خوردیم و کیف می کردیم 

نمی دانم از لباس شستن هایت بگویم که چقدر دو نفری کنار هم لباس می شستیم و از هر دری سخن می گفتیم  وقتی داشتی شلوارهای گل گلی ما رو می شستی با خنده می گفتی نمی دونم شما ها با زانو راه می روید چرا سر زانو هایتان سوراخ شده و با خود زمزمه می کردی و می گفتی باید یک مهران بروم 

وای از حمام رفتن ماه رمضان که چقدر برای خودش آداب داشت چند ساعتی به سحر مونده بود ساک بدست چندین نفر می شدیم و حمام می رفتیم که چقدر به ما خوش می گدشت . 

تمام سحر ها پلو خورش داشتیم من خورش سیب را خیلی دوست داشتم . با اون گوشت های داخلش که از بس  روی چراغ مونده بود رنگش سیاه شده بود .

امروز وقتی از پله برقی مترو بالا می اومدم یادم به این موضوع افتاد.

وقتی خیلی کوچک بودیم حدودا " کلاس اول ابتدایی بودم که با مهین خانم ما رو بردی فروشگاه فردوسی 

اولین فروشگاهی بود که  مدرن بود و پله برقی داشت و برای اولین بار با ترس و لرز سوار پله برقی شدیم و شما تمام مدت حواست به من و خواهرم بود که پای ما توی پله برقی گیر نکند و چالب تر از اون خریدی بود که اون روز برای ما کردی یک بسته آدامس  . آخه ما را ان روز  برای تفریح برده بودی چقدر به ما خوش گذشت و خوردن اون ادامس خاطره انگیز بود . 

مامان جان دلم خیلی برای کوفته های مثل سنگت تنگ شده  وای وقتی می خواستیم کوفته ها را نصف کنیم قاشق کچ می شد ولی خوشمزه می شد نمی دونم 

مامان جان زیباترین خاطره ای که دارم اینه که وقتی خونه  می اومدم بهم می گفتی برو روی بخاری نامه داری بر دار . 

این نامه را برایت می نویسم . که شاید شما را به اندازه نامه هایی که به من می دادی خوشحال کنم.

و درپایان 

ای نامه که می روی به سوی ش         از جانب من ببوس رو ی ش 

خیلی دوستت دارم به اندازه ستاره های آسمون  برگ جهان 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 20:28  توسط هما اثباتی  | 

قطار می رود و من را با خود می برد . به عقب نگاه می کنم می بینم شصت واگن را پشت سر گذاشته ام هر چه سعی کردم که به واگن سال قبل بروم فرشته نگهبانم مانع من شد . فرشته ای با بالهای سفید 

به واگن نم بر گشتم و در تنهایی سالهای قبل را مرور می کردم در دهن خود شهریور 92 را می دیدم آن روز ی که فرشته سفیدم مرا رها کرده بود و فرشته ای سیاه نگهبان من شده بود ار او بیزار هستم گله اش را به فرشته زیبایم کردم و به من قول داد که از مسیر راهم بر دارد.

روزها متوقف شده است نمی دانم چرا حرکتی نمی بینم هر روز مثل روزقبل است . با بی میلی ازش می گذرم 

وبه روشنی فکر میکنم . چرا خورشید را نمی بینم او از من قهر کرده است چه کسی را به سراغش بفرستم 

با خود اندیشدم و با فرشته شادی هایم مشورت کردم . 

او گفت: خورشید در نزدیکی ماست او را خواهیم دید من روزنه ای روشن  می بینم . 

این روزها روز دعاست باید از او بخواهیم .

از خانه ای که با گیلاس ساخته ام خبری ندارم . نمی دانم گل سنبله من چی شد . ایا گل شفایق من امسال رویده است . شکوفه های درختان گیلاسم  رنگش سفید داشت . درختان گردو برگ دارد . می تواند سایه اش راروی  زمین پهن کند . چوی ها آب در آن چاری است . دارم از تشنگی تلف می شوم ناگهان نگهبان سفیدم مرا از خواب بیدار کرد و گفت امروز روز دیگری است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 8:3  توسط هما اثباتی  |