دوست دارم ساک سفری باشم ...
وقتی خیلی خوشحال می شوم اولین کسی را که بهش زنگ می زنم و خوشحالی خودم را می گم مادرمه

وقتی غمگین می شم آنقدر در قلبم نگه می دارم تا به خوشحالی تبدیل بشه بعد به مادرم می گم

همیشه شاد باشیم 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:33  توسط هما اثباتی  | 

آرام باشیم 

وبه خدا توکل کنیم 

امروز روز آرامش است فردا دیر است 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:57  توسط هما اثباتی  | 

هیچ موجود زنده ای بر روی زمین نیست مگر اینکه بر خداست روزی آن.

ماهیان از آشوب دریا به خدا شکایت بردند  دریا آرام شد وآنها صید  تور صیادان شدند. 

آشوبهای زندگی حکمت خداست. 

از خدا دل آرام بخواهیم نه دریایی آرام 

دلتان همیشه آرام 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 7:8  توسط هما اثباتی  | 

 

خداوندا

به تومحتاجم  هر روز   هر لحظه

هر ثانیه  که نفس می کشم

محتاج تو   هستم .  من بی تو 

ناتوانم   آمین 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:28  توسط هما اثباتی  | 

دخترک لباس گلدار چین دارش را که مادرش دوخته بود پوشید و روی سکوی کنار خانه نشست . صدای پسرک گلاب شکر فروش را شنید از جا بلند شد و اشاره ای به پسرک کرد. 

پسرک سینی گلاب شکر را جلوی دختر ک گذاشت و دخترک یک دانه از ان را برداشت و پسرک دور شد . 

هر روز پسرک دشت اول را از این دخترک می گرفت و با خود می گفت دستش مبارک است .

یک روزیسرک امد و سینی را جلوی دخترک گرفت اما ان روز دختر ک چیزی بر نداشت و گفت ازاون همیشگی هات می خواه م نداری؟ وقتی پسرک به سینی نگاه کرد دید که گلاب شکرش  شکل قلب را ندارد دخترک دلش شکست و داخل خونه رفت ؟

پسرک با دلی شکسته  به درخانه  دخترک نگاه کرد و فریاد زد گلاب شکری   گلاب شکر 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:23  توسط هما اثباتی  | 

سفره نان ما از پارچه سفیدی درست شده بود که برای مادرم زحمت زیادی داشت برای تمیز کردن آن 

او می بایست بعد از هر وعده غذایی ان را بشوید تا تمیز شود .و به خاطر زمستان های سرد و بزرگ بودن سفره پارجه ای چندین سفره داشت . زمانی که سفره پلاستیکی به بازار امد او تصمیم گرفت یکی از آنها را بخرد .

با زن عموی خدابیامرزم به سرا سیاب رفتنتد برای خرید سفره پلاستیکی . هر کدام سفره ای خریدن و شاد به خانه امدن ناهار  را روی ان سفره خوردیم و مامان هم با یک دستمال پارچه ای سفره را تمیز کرد که آثار چربی آش که روی سفره ریخته بود بر طرف کند .

 شام اماده شد و همگی منتظر خوردن غذا بودیم .

مامان : هما سفره را پهن کن  

سفره پلاستیکی که از سرما خشکش زده بود با زحمت زیاد تای آن را باز کردم و روی زمین پهن کردم 

بابا : این چیه پهن کردی ؟ازش خوشم نمی اید برو اون سفره سفید همیشگی را بیار  

رفتم و سفره پارچه ای را آوردم و پهن کردم  مامان با دل خوری شام را روی سفره گذاشت و به بابا گفت همه چیز اسون شده اگر غذا روی سفره بریزه می تونیم سریع تمیز کنیم اما بابا تا مدتی قبول نداشت که سفره پلاستیکی استفاده کنیم .

اولین روزی که سفره پلاستیکی را پهن کردیم بابا به سفره خیره شده بود و پیام های جالبی می داد وای ببین استکان چایی بر گشت  یک جوی از چایی درست شده . وای ماست  برگشت چه منظره بدی قورمه سبزی ریخت  شروع کرد با قاشق جمع کردن و در اخر گفت این سفره را جمع کن بنداز دور 

روز بعد بابا گفت سفره پلاستیکی زیر و سفره پارچه ای رو 

مدتی با تعویض این دو با هم داستان داشتم تا بالاخره پلاستیک پیروز شد و سفره پارچه ای مخصوص مهمانی شد اما بابا سفره پلاستیکی را دوست نداشت .

بابا کلا با پلاستیک دوست نشد که نشد 

وای از روزی که کسی کیسه پلاستیکی شکرش توی خیابون پاره می شد و یا اینکه سوار اتوبوس که می شد خانمها که از خرید برگشته بودن صدای خیغ خیغ  کیسه های خرید بابا را اذیت می کرد .

اما در خونه ما سفره برای خودش حرمت داشت چه از کرباس و یا پارچه سفید و یا اینکه از جنس پلاستیک 

هرگز نیاید سفره را شب تکان می دادیم چون برکت  خونه می رفت باید سفره را تمیز می کردیم تازه اگر می خواستیم  اون سفره دوازده متری را تکان بدهیم باید می رفتیم پشت بام تکان می دادیم تا به زمین نخورد.

اما حالا اندازه سفره  هاشده یک پارچه بیست در بیست که جلوی هر کسی روی میز قرار می کیره .

ودر بعضی خونه هاسفره معنی خودش را از دست داده .   سفره  سفره  چقدر زیباست  احترامش بگذاریم 

+ نوشته شده در  جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 16:34  توسط هما اثباتی  | 

امروز وقتی به مداد رنگی هایم نگاه می کردم 

دیدم امسال فقط از یک رنگ آن استفاده کرده ام .

زندگي

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:38  توسط هما اثباتی  | 

زمستان امده ولی حسش نمی کنم 

بدون برف و سرما 

نه بادی دارد و نه باران 

امروز وقتی خورشید از چندین پنجره به خانه ام امد با خود گفتم 

خدا را شکر می کنم که تو به دیدن من امده ای 

به خورشید خیر مقدم گفتم که در این  فصل زمستان او به ما سر زده است .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ساعت 17:55  توسط هما اثباتی  | 

کفش واکس زده براقم را پوشیدیم و به راه افتادم تا مقصد زیاد راهی نبود  به مقصد رسیدم

اسانسور خراب بود مجبور شدم از پله  ها بالا بروم ساعت یک ربع به 9 را نشان می داد از میان جمعیت عبور کردم و خودم را به جلوی پذیرش رساندم  چند نفری در صف بودیم که پروند ه خود را به قسمت پذیرش بدهیم از هر طرف فشار می امد چپ راست بالا پایین  داشتم پرس می شدم  اقایی از بالای سر من پرونده اش را از دریجه ای که مقابل خانم منشی بود هول داد داخل  گفتم: اقا ی محترم شما که سی سال از جلو نظام گفتی و صف را می دانی ؟ ناگهان مردان پشت سر گفتند خانم چهل سال  دیگری سی پنج سال و صدا های دیگه  اقا بفر مایید  جلو  اقای محترم شما هم قدت از من بلند تره و هم دو برابر خانمها ارث می برید و دو برابر غذا می خورید دو برابر زور می گوید و دو برابر حق کشی می کنید و دو برابر هم دندان هایتان خراب می شود( تعداد اقایون چندین برابر خانم ها بود ).

پرونده را تحویل دادیم و خانم منشی گفت بنشینید تا صدا تون بزنم هنوز دکتر نیامده است .

خوشحال بودم که نفرات اول هستم .

به کناری رفتم که یک جایی بنشینم تمام صندلی ها پر بود من یک پله را انتخاب کردم  و نشستم .

کتاب  رااز کیفم بیرون اوردم و عینک م را به چشم زدم شروع به مطالعه کردم .

یک صفحه دو صفحه ده صفحه چهل صفحه  اسمم را از طریق بلند گو اعلام نکردند. 

افراد را زیر نظر داشتم سالن پر می شد و خالی ولی من هنوز داشتم مطالعه می کردم به جا های خوب کتاب (در قند هندونه اثر ریچارد براتیگان )رسیده بودم این طور شنیدم الیاسی کابین دو  با خود گفتم منو خونده رفتم

داخل سوال کردم اثباتی را صدا کردید گفت :نه الیاسی 

بر گشتم به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت ده ونیم است و وقت من 9 و نیم بوده گفتم اشکالی نداره اول وقت مخصوص خاله خان باجی هاشون است .( بند پ مجاز هستند )

کتاب را باز کردم مجددا شروع به خواندن کردم  مدتی گذشت گفتم بلند شوم بروم داخل ببینم موضوع چیه چرا منو صدا نمی کنند . اعتراض کردم گفتند پرونده شما هنوز نیامده روی میز خانم دکتر گفتم خانم دو ساعت  میشه که من پرونده را تحویل داده ام تا الان پرونده به بندر عباس رسیده بود این پنج قدم نیامده خلاصه به اتاق های مختلفی مرا پاس کاری کردن اما از پرونده خبری نبود که بنود .

هر کدام فکر می کرد کار دیگری است بعد از نیم ساعت که تمام اتاق ها و روی میز تمام دکتر ها را دیدند به من گفت تو اصلا پرونده ات را داده ای ؟ نیست برو  المثنی بگیر  خلاصه هر کدام نسخه ای برایم پیچیندند 

نوبت  من شد با فریاد گفتم همتون موبایل بدست هستید  مریض را چرا سر گردان می کنید حتما یکی از شما پرونده را خورده  . 

چند نفری از اتاق های مراقبت ظاهر شدند گفتم اقا من به کی می تونم شکایت کنم پرونده من گم شده کسی جواب گو نیست تمام اینها فقط موبایل بازی می کننند .

منشی ها آتش گرفتند که چرا من این حرف را زدم غوغا شد  و سرشان را از روی میز شان بلند کردند ومن با تهدید فریادردم  ابروی همه شما را می ریزم تمام شما را پرونده خواهم کرد  من اثباتی هستم صبرم تمام شده . سالی یک بار عصبانی می شوم ( یک سال گذشته و امروز نوبت فریاد من است

خلاصه کسی امد و منو بدون پرونده به اتاق معاینه فرستاد و کار من انجام شد .

اما دو ساعت زمان را از دست دادم و پرونده پزشکی من هم گم شده است . 

خدا را شکر  کردم .

این بود قصه پر غصه ما  پر ونده من د ریک راهروی دو متری گم شده چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا می خواهید گاز در اتاق عمل گم نشود؟ کیسه صفرا نصفه نیمه خارج نشود ؟ مری سوراخ نشود ؟ کسی که پدرم را کشت فرار نکند . و هزران اتفاق هایی که بر اثر  ووووووووووو که خودت می دانید نیفتد. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 19:51  توسط هما اثباتی  | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 13:21  توسط هما اثباتی  |