از سر وصدای خیابان خسته شده بودم . در میدان فردوسی تصمیم گرفتم بقیه سفر خودم را با مترو ادامه بدهم .
اولین پله برقی را طی کردم و بعد به مسیر ادامه دادم و به آخرین پله برقی رسیدم ولی دیدم پله برقی کار نمی کند
خیلی ناراحت شدم تصمیم گرفتم که از سالن خارج شوم و بقیه راه را با اتوبوس بروم . مامور مترو مشغول قدم زدن بود با محبت به مامور گفتم نمی توانم از پله پایین بروم مجبورم که از همین جا برگردم مامور وظیفه شناس گفت : چند لحظه همین جا صبر کن تا برایت کلید بیاورم و پله را روشن کنم . باورم نمی شد ولی پس از چندین دقیقه دو نفر مسئول پله برقی آمدند و به من گفتن خانم آمده ایم به خاطر شما پله را روشن کنیم . پس از چند لحظه پله به حرکت افتاد و من ادامه مسیر دادم .
از مامور ها تشکر کردم و سوار بر مترو شدم .
با خود گفتم چه شد پله درست شد .؟ مگر خراب نبود ؟
من امروز به دنبال کار مادرم بودم واین دعای مادر بود که مرا به پایین پله ها هدایت کرد .
مادر عزیزم انشاالله دعا های شما همیشه بدرقه راه فرزندانت باشد .
چندی پیش نسیم خوش بویی وارد اتاقم شد
هر جایی از اتاق را پا می گذاشتم نسیم با من بود
اما ناگهان طوفانی وارد شد و نسیم را با خودش برد
وقتی از حیاط مدرسه به کلاس درس وارد می شدیم باشیطنت بچه گانه ای که داشتیم سر جای خود قرار می گرفتم . مبصر کلاس آخرین نفری بود که وارد کلاس می شد . و با صدای بلند می گفت :ساکت بچه ها
بچه ها که شادی خاصی داشتند با صدای بلند صحبت می کردند و مبصر مرتب می گفت :ساکت باشید
وقتی به این طریق بچه ها ساکت نمی شدند . پای تخته سیاه می رفت و می نوشت :
خوبها بدها
هر کسی که دست به سینه نشسته بود و جم (جوم )نمی خورد اسمش جزء خوبها می رفت و هرکسی که داد و قال می کرد جزءبد ها می شد .
اگر فردی به خوب بودنش ادامه می داد یک ضربدر به جلوی اسمش اضافه می شد و بعد همه برای خوبها دست می زند .و هر کسی که اسمش جزء بدها بود سعی می کرد که خوب شود و کم کم بدها اسمشان از پای تخته پاک می شد و به ردیف خوبها می آمدند . این کار همیشگی مبصر ما بود .
وقتی معلم وارد کلاس می شد و اسم خوبها را می دید شاد می شد و با خنده درس را آغاز می کرد .
اما آیا همیشه بدها خوب می شوند ؟.جطوره میشه یک نفر هم جزء خوبها باشد و هم جزء بدها.
چرا ؟
مبصر کلاس تمام بدها را پاک کرد پس ما بدی نداریم.
معلم خوب . مادر خوب . پدر خوب . خاله خوب . عمه خوب . دایی خوب . عمو خوب
حالا اگر شخیصت ها عوض بشه بد می شوند ؟
چرا خوب بد می شود چرا ؟
مگر مادر خوب نبود که شده.......... مگر پدر خوب نبود که شده ....... مگر عمه خوب نبود که شده ........
حالا نمی دانم باید با کدام گچ ضربدرخوبها را اضاقه کنیم.
و ردیف خوبها را پر کنیم و با کدام تخته پاک کن اسم بدها را پاک کنیم و همیشه ستون بدها خالی باشد؟
آیا وقتی بزرگی ناراحت می شود می توان آنرا جزء بدها گذاشت و با تخته پا کن هم اسمش را از ردیف بد ها پاک نکنیم ؟
بزرگی می گفت : با محبت خار ها گل می شود.
امیدوارم ستون محبت هم بر روی تخته سیاه باز شود و هر گز هیچ تخته پاک کنی نتواند این نوشته را پاک کند.
باید فکر کنیم که اسم ما در کدام ستون است .
دست بقچه پر از پارچه های رنگارنگ مامان را از صندوق مخملینش بیرون آوردم و با شوق وذوق کنار مادر نشستم و تقاضای عروسک کردم مادر که خیلی با حوصله بود گفت: یک تکه پارچه برای صورتش می خواهم که رنگش سفید باشه و یک نکه چوب برو از توی حیاط بیاور برای دست عروسک واز حیاط خلوت ذغال بیاور تا چشم ابرو برای عروسکت نقاشی کنم .
درست کردن عروسک کار همیشکی او بود . چقدر این عروسکها را دوست داشتم وقتی به نقاشی مادر نگاه می کردم عشق را درون چشمهای عروسکم می دیدم . وقتی در یک نزاع خواهر برادری عروسکم بی دست می شد چقدر گریه می کردم اما مادر با زبان خوشش می گفت عیب ندارد دو باره برایت عروسک می دوزم این که گریه نداره ؟.
وقتی بدستان پر از چروک مادرم نگاه می کنم این جمله به ذهنم می رسد " مادرم این دستهایت بخاطر مهربانی هایی که داشته ای چروک شده است ".
مادر عزیزم دوستت دارم . روزت مبارک باشه
امیدوارم سفره دوازده متری ی مادرم همیشه گستره باشد. مادر عزیزم برا ی سلامتی ات دعا می کنم.
هنوز فرزندی نداشتم به اتفاق همسرم ومادر ایشان برای دیدن روز ارتش به حوالی میدان آزادی رفتیم
خیلی جوان بودم همه چیز برایم زیبا بود اولین باری بود که تانک می دیدم مخصوصا آن تانکی که سرش پوشیده بود و فقط حس می کردی یک آهن دارد وسط خیابان راه می رود کمی دقت کردم و یک دریچه ای را دیدم که چشمان تیز بین سربازان نیروی زمینی بیرون را نظاره گر بودند .
آن روز برایم زیبا بود به اتفاق یک نظامی این روز با شکوه را می دیدم برای اولین سال بود که چنین روز را روز ارتش اعلام کرده بودند . سر باز ها هر کدام لباس مخصوص یگان خود را به تن داشتند و پای کوبان به جلو حرکت می کردند .
رژه هوایی آغاز شد با شکوه بود سر بر آسمان داشتم و نگاه می کردم هواپیماها ی شکاری از جلو حرکت می کرند و بعد هواپیماهای دیگر نظامی و در پایان هلیکوپرها بود که خرامان خرامان آسمان را می پیمودند.
در این روز چندین عکس یادکاری گرفتیم و خیلی شاد و سر حال به خانه بر گشتیم .
هر سال روز بیست نهم فروردین برایم تداعی خاطره ات ان روز و همچنین روزی که فرزندم سر باز بود و برای رژه بیست ونهم فروردین رفته بود .
نوروز که می شود من بیاد مشق های عید آن سالها وکارت تبریک هایی که برای همکلاسی های خود می فرستادم می افتم و بیشترین نقش روی کارت تبریک هاگل بود از غنچه کل گرفته تا گلی که کامل باز شده بود .
کارت تبریک دادن خیلی مرسوم بود این کار زیبا را هرگز فراموش نخواهم کرد یاد آن روزهای خوب و بیاد ماندنی را گرامی می دارم .
نوروز امسال یک کتاب به اسم یادتونه از بهترین همراهم هدیه گرفتم که برایم خیلی جالب بود . این کتاب مرا به یاد مدرسه رفتن فرزندانم انداخت . مطالبش جالب بود و یاد آور دوران خوشی بود که همراه فرزندانم بودم . خاطرات دوران گذشته ای بود که با فرزندانم داشتم از کتاب فارسی سالهای گذشته و از کارتون های سی سال قبل و کلی نوشته های جالب دیگر نوشته شده بود . با خود گفتم نمی دانم ایا شما کسی را می شناسید که نوشته های کتاب درسی ما را یادش باشد ؟.
درس خواندن ما دنیایش با امروز متفاوت بود .
اولین روزی که کلاس اول را شروع کردیم معلم به کلاس آمد و سی دو حرف الفبای فارسی را روی تخته سیاه نوشت و او گفت :بنویسد . شاید یک هفته کار ما تمرین این حروف بود . یادتونه؟
اولین درس کتاب فارسی اول دبستان
دارا آذر توپ دارا عروسک آذر
دارا یک توپ در بغل داشت و آذر یک عروسک یادتونه؟
درسی در سالهای دیگر داشتیم بنام سگ طمع کار
برایمان جالب بود سگ یک استخوان شسته رفته را به دندان گرفته بود و کنار حوض آبی نشسته بود و خودش را در آب حوض می دید و فکر کرده بود که سگ دیگری هم با یک استخوان داخل حوض است خلاصه شیرجه داخل آب می زند و با این کار استخوان خودش را هم از دست می دهد یادتونه؟انجا بود که ما ..........
درس چوپان دروغگو را یادتونه
نمی دانم چرا چوپان دروغگو بود
او گرگ آن زمان را نمی گفت
شعرهای کتاب فارسی ما سر شار از پند واندرز گفتنی و شنیدی بود.
سالهای بالاتر نه فقط از کتاب فارسی دیکته می نوشتیم بلکه کتاب کلیله دمنه را می خواندیم و هم دیکته می نوشتیم . آنجا بود که با حیوانات بسیاری آشنا شدیم . به خصوص شیری که از دست انسان می نالید .
لباس مدرسه ما از اورمک مشکی بود قد روپوش تا سر زانو بود و جلو روپوش باز و با دکمه های سفید تزئین شده بود و همچنین یک یقه سفید هم داشتیم ویک روبان پاپیون شکل هم به موهای خود می زدیم که بسیار تمیز و زیبا بود .
روز جمعه برای نظافت لباس و روبان و یقه بود . صبح شنبه باید لباس اطو کرده و تمیز و مرتب باشد
یاد آن صبح بخیر
مامانم روبان را داد به خودم که با بخار سماور ذغالی اطو کنم برای اینکه عجله داشتم روبان را روی دود کش سماور گذاشتم و روبان سوخت .چه روزی بود با گریه و زاری 5 ریال از مامان گرفتم و یک روبان نو خریدم و راهی مدرسه شدم . اطو ی روبان با بخار سماور کار هر روزه ما بود فکر می کنم از همین جا بود که اطو بخار اختراع شد یادتونه؟
یک رادیو بزرگ لامپی داشتیم که دیدنی بود وقتی روشن می کردیم نیم ساعتی طول می کشید تا صدایش از داخل آن جعبه بیرون بیاید یادتونه؟
پیاده روی یک متری خیابانها را یادتونه ؟که با چه سرعتی خودمون را به مدرسه می رسوندیم.
یاد ماشین دودی افتادم که از میدان شوش سوار می شدیم و به زیارت حضرت عبدالعطیم می رفتیم . یادتونه ؟
کم کم تخته سیاه کلاسمون به سبز تبدیل شد که خیلی هیجان انگیز بود .
در آن زمان تلویزیون مال از ما بهترون بود که ما نداشتیم . اوقات فراغت را توی جیاط با خواهر برادرهای خود بازی می کردیم .
بازی یک قل دو قل بازی مخصوص زمستون بود که توی اتاق بازی می کردیم .
یکی ازبازیهایی که خیلی دوست داشتم بازی اسم فامیل بازی بود که خیلی هیجان داشت
یادش بخیر چه شبهایی داشتیم . همه زندگی هیجان بود کسی اتاق خصوصی نداشت همه دور هم بودیم و شاد
روزی مرداب به رود گفت : چه کردی آن قدر زلالی
رود گفت : گذشتم
اولین مغازه ای که توجه مرا به خود جلب کرد مغازه روسری فروشی بود وارد مغازه شدم به قیمت ها خیره شدم روی هیچ یک از روسری ها کلمه هیچ چی نوشته نشده بود . با خود گفتم :
پس روسری نمی توانم بخرم بی خیال همان روسری های قبلی را می پوشم.
به سراغ لباس فروشی رفتم لباس زیبایی را برای خود انتخاب کردم لباس را پوشیدم مشکلی نداشت آنرا بر داشتم و تحویل صندوق دار دادم . قیمت را سوال کردم اوگفت : ؟
نرخ جدید را نمی دانم وارد کامپیوتر شد و قیمت را اعلام کرد . اما کیف من که مملو از هیچ چی بود نتوانستم این لباس را بخرم با غذر خواهی از مغازه خارج شدم کنار مغازه ها ساعتها ساک دستی را رو ی زمین می کشیدم و به ویترین مغازه ها نگاه می کردم. دیگر خسته شده بودم نگاهی به اطراف کردم و آهسته از خیابان عبور کردم و بعد از ساعتی با ساک پر از هیچ چی وارد منزل شدم .ولی افسوس تا به امروز نتوانسته ام با هیچ چی خرید کنم . باشد تا روزی که برچسب هیچ چی را روی اجناس ببینیم و همه بتوانیم خرید شب عید داشته باشیم.
وقتی بعد از سه سال دیدمش ساک را که از دستش گرفتم و باد خود گفتم :مرا یاد. دوست داشتم که شرط بماند و کلمه فراموش گفته نشود . من همیشه سعی دارم که این بازی به پایان نرسد و همیشه جمله مرا یاد را به خاطر داشته باشم . . طبقه اول فرودگاه خیلی دوست داشتنی است همه شاداب و سر حال گل بدست و خندان هستند و اشکی که ازچشمان می ریزد اشک شوق است .
این دیدار های سال به سال و شاید صد سال بدین سالها خیلی زود تمام شد و راهی طبقه دوم فرودگاه شدم .
برای من طبقه دوم فرودگاه طبقه غم است هیچکس خوشحال نیست همه در سکوت هستند در اینجا از دسته گل خبری نیست چمدانها ردیف پشت سر هم سر می خوردند و به جلو حرکت می کنند . خیلی چمدانها آهسته حرکت می کنند و دوست ندارند بروند آنها را هول می دهند چمدانها شاد نیستند به برگشتن فکر می کنند . که نمی دانند کی خواهد بود . نوبت به ساک دستی رسید و از زمین بر داشت و بدون اینکه نگاهی در چشمان همدیگر کنیم دستی به پشتم زد و رفت با خود گفتم : مرا یاد
او رفت و به منزل رسید ولی دل من هزار کوچه و پس کوچه میره و نمی توانم آرام و قرار داشته باشم با خود می گویم اگر فرودگاه طبقه دوم نداشت بهتر نبود ؟
آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران مپسند
رسول اکرم (ص)