دوست دارم ساک سفری باشم ...
سفره  از پارچه سفیدی درست شده بود که برای مادرم زحمت زیادی داشت برای تمیز کردن آن 

او می بایست بعد از هر وعده غذایی ان را بشوید تا تمیز شود و به خاطر زمستان های سرد و بزرگ بودن سفره پارجه ای چندین سفره داشت . زمانی که سفره پلاستیکی به بازار امد او تصمیم گرفت یکی از آنها را بخرد 

با زن عموی خدابیامرزم به سرا سیاب رفتن برای خرید سفره پلاستیکی هر کدام سفره ای خریدن و شاد به خانه امدن ناهار  را روی ان سفره خوردیم و مامان هم با یک دستمال پارچه ای سفره را تمیز کرد که آثار چربی آش که روی سفره ریخته بود بر طرف کند .

 شام اماده شد و همگی منتظر خوردن غذا بودیم .

مامان : هما سفره را پهن کن  

سفره پلاستیکی که از سرما خشکش زده بود با زحمت زیاد تای آن را باز کردم و روی زمین پهن کردم 

بابا : این چیه پهن کردی ؟ازش خوشم نمی اید برو اون سفره سفید همیشگی را بیار  

رفتم و سفره پارچه ای را آوردم و پهن کردم  مامان با دل خوری شام را روی سفره گذاشت و به بابا گفت همه چیز اسون شده اگر غذا روی سفره بریزه می تونیم سریع تمیز کنیم اما بابا تا مدتی قبول نداشت که سفره پلاستیکی استفاده کنیم 

اولین روزی که سفره پلاستیکی را پهن کردیم بابا به سفره خیره شده بود و پیام های جالبی می داد وای ببین استکان چایی بر گشت  یک جوی از چایی درست شده . وای ماست  برگشت چه منظره بدی قورمه سبزی ریخت  شروع کرد با قاشق جمع کردن و در اخر گفت این سفره را جمع کن بنداز دور 

روز بعد بابا گفت سفره پلاستیکی زیر و سفره پارچه ای رو 

مدتی با تعویض این دو با هم داستان داشتم با بالاخره پلاستیک پیروز شد و سفره پارچه ای مخصوص مهمانی شد اما بابا دوست نداشت 

بابا کلا با پلاستیک دوست نشد که نشد 

وای از روزی که کسی کیسه پلاستیکی شکرش توی خیابون پاره می شد و یا اینکه سوار اتوبوس که می شد خانمها که از خرید برگشته بودن صدای خیغ خیغ  کیسه های خرید بابا را اذیت می کرد .

اما در خونه ما سفره برای خودش حرمت داشت چه از کرباس و یا پارچه سفید و یا اینکه از جنس پلاستیک 

هرگز نیاید سفره را شب تکان می دادیم چون برکت  خونه می رفت باید سفره را تمیز می کردیم تازه اون سفره 

دوازده متری را باید می رفتی پشت بام تکان می دادی تا به زمین نخوره 

اما حالا اندازه سفره شده یک پارچه بیست در بیست که جلوی هر کسی روی میز قرار می کیره .

ودر بعضی خونه هاسفره معنی خودش را از دست داده 

+ نوشته شده در  جمعه دهم بهمن 1393ساعت 16:34  توسط هما اثباتی  | 

امروز وقتی به مداد رنگی هایم نگاه می کردم 

دیدم امسال فقط از یک رنگ آن استفاده کرده ام .

زندگي

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن 1393ساعت 11:38  توسط هما اثباتی  | 

زمستان امده ولی حسش نمی کنم 

بدون برف و سرما 

نه بادی دارد و نه باران 

امروز وقتی خورشید از چندین پنجره به خانه ام امد با خود گفتم 

خدا را شکر می کنم که تو به دیدن من امده ای 

به خورشید خیر مقدم گفتم که در این  فصل زمستان او به ما سر زده است .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 17:55  توسط هما اثباتی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم دی 1393ساعت 7:50  توسط هما اثباتی  | 

کفش واکس زده براقم را پوشیدیم و به راه افتادم تا مقصد زیاد راهی نبود  به مقصد رسیدم

اسانسور خراب بود مجبور شدم از پله  ها بالا بروم ساعت یک ربع به 9 را نشان می داد از میان جمعیت عبور کردم و خودم را به جلوی پذیرش رساندم  چند نفری در صف بودیم که پروند ه خود را به قسمت پذیرش بدهیم از هر طرف فشار می امد چپ راست بالا پایین  داشتم پرس می شدم  اقایی از بالای سر من پرونده اش را از دریجه ای که مقابل خانم منشی بود هول داد داخل  گفتم: اقا ی محترم شما که سی سال از جلو نظام گفتی و صف را می دانی ؟ ناگهان مردان پشت سر گفتند خانم چهل سال  دیگری سی پنج سال و صدا های دیگه  اقا بفر مایید  جلو  اقای محترم شما هم قدت از من بلند تره و هم دو برابر خانمها ارث می برید و دو برابر غذا می خورید دو برابر زور می گوید و دو برابر حق کشی می کنید و دو برابر هم دندان هایتان خراب می شود( تعداد اقایون چندین برابر خانم ها بود ).

پرونده را تحویل دادیم و خانم منشی گفت بنشینید تا صدا تون بزنم هنوز دکتر نیامده است .

خوشحال بودم که نفرات اول هستم .

به کناری رفتم که یک جایی بنشینم تمام صندلی ها پر بود من یک پله را انتخاب کردم  و نشستم .

کتاب  رااز کیفم بیرون اوردم و عینک م را به چشم زدم شروع به مطالعه کردم .

یک صفحه دو صفحه ده صفحه چهل صفحه  اسمم را از طریق بلند گو اعلام نکردند. 

افراد را زیر نظر داشتم سالن پر می شد و خالی ولی من هنوز داشتم مطالعه می کردم به جا های خوب کتاب (در قند هندونه اثر ریچارد براتیگان )رسیده بودم این طور شنیدم الیاسی کابین دو  با خود گفتم منو خونده رفتم

داخل سوال کردم اثباتی را صدا کردید گفت :نه الیاسی 

بر گشتم به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت ده ونیم است و وقت من 9 و نیم بوده گفتم اشکالی نداره اول وقت مخصوص خاله خان باجی هاشون است .( بند پ مجاز هستند )

کتاب را باز کردم مجددا شروع به خواندن کردم  مدتی گذشت گفتم بلند شوم بروم داخل ببینم موضوع چیه چرا منو صدا نمی کنند . اعتراض کردم گفتند پرونده شما هنوز نیامده روی میز خانم دکتر گفتم خانم دو ساعت  میشه که من پرونده را تحویل داده ام تا الان پرونده به بندر عباس رسیده بود این پنج قدم نیامده خلاصه به اتاق های مختلفی مرا پاس کاری کردن اما از پرونده خبری نبود که بنود .

هر کدام فکر می کرد کار دیگری است بعد از نیم ساعت که تمام اتاق ها و روی میز تمام دکتر ها را دیدند به من گفت تو اصلا پرونده ات را داده ای ؟ نیست برو  المثنی بگیر  خلاصه هر کدام نسخه ای برایم پیچیندند 

نوبت  من شد با فریاد گفتم همتون موبایل بدست هستید  مریض را چرا سر گردان می کنید حتما یکی از شما پرونده را خورده  . 

چند نفری از اتاق های مراقبت ظاهر شدند گفتم اقا من به کی می تونم شکایت کنم پرونده من گم شده کسی جواب گو نیست تمام اینها فقط موبایل بازی می کننند .

منشی ها آتش گرفتند که چرا من این حرف را زدم غوغا شد  و سرشان را از روی میز شان بلند کردند ومن با تهدید فریادردم  ابروی همه شما را می ریزم تمام شما را پرونده خواهم کرد  من اثباتی هستم صبرم تمام شده . سالی یک بار عصبانی می شوم ( یک سال گذشته و امروز نوبت فریاد من است

خلاصه کسی امد و منو بدون پرونده به اتاق معاینه فرستاد و کار من انجام شد .

اما دو ساعت زمان را از دست دادم و پرونده پزشکی من هم گم شده است . 

خدا را شکر  کردم .

این بود قصه پر غصه ما  پر ونده من د ریک راهروی دو متری گم شده چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا می خواهید گاز در اتاق عمل گم نشود؟ کیسه صفرا نصفه نیمه خارج نشود ؟ مری سوراخ نشود ؟ کسی که پدرم را کشت فرار نکند . و هزران اتفاق هایی که بر اثر  ووووووووووو که خودت می دانید نیفتد. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی 1393ساعت 19:51  توسط هما اثباتی  | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم دی 1393ساعت 13:21  توسط هما اثباتی  | 

کلاف را برداشتم و دانه های بیشماری روی میل انداختم و شروع کردم به بافتن 

با خود  این اواز را می خواندم 

یکی از رو یکی از زیز      یکی از رو یکی از زیر...........................................

وقتی کلافم به پایان رسید دیدم فقط دانه های از رو را می بینم که پر از شادی و عشق است .

چون دانه های از رو غم ها را در زیر خودش پنهان کرده بود .

همیشه شاد باشیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم دی 1393ساعت 23:4  توسط هما اثباتی  | 

کیفم را جستجو کردم تا یک دوریالی پیدا کنم و سر کوچه بروم ویک تلفن به مادرم بزنم .

هر چه داخل کیف هایم را گشتم دو ریالی نداشتم به یاد حرف پدر افتادم که او می گفت :دو چیز همیشه باید همراهتان باشد دو ریالی و عکس  سه در چهار 

به سر کوچه رفتم یک ده ریالی حاضر کردم که پنج دو ریالی تهیه کنم اما موفق نشدم  اصلا کسی نمی دونست دو ریالی چیست وبه چه درد می خورد انگار من از کره دیگه ای امده بودم.

روزی بود دو ریال با ارزش بود  یک کیف مخصوص  مملو از دو ریالی داشتیم .که بیشترین کار برد ش برای تلفن بود زندگی بدون دو ریالی مفهمومی نداشت 

یادش بخیر ان اتاقک های زرد رنگ که کوشه پیاده رو ها کز کرده بودن و منتظر بودن تا به درد دل های ادمها  گوش کنند  گاهی اوقات ان قدر درد دل ها ناراحت کننده بود که  شیشه اتاقک زرد رنگ  فرو می ریخت  وگاهی هم سیم گوشی پاره می شد و وووووووو آزار های های دیگر  که اون اتاقک  های زرد رنگ تحمل می کرند  اما اگر از آهن هم باشی متلاشی خواهی شد .

به یاد روزهای جنگ و بی تلفنی افتادم  ازکنار هر تلفن عمومی که رد می شدی همه سراغ عزیزانشان را می گرفتند . چه روزهای غم انگیزی بود .

تلفن نداشتیم هر روز باید می رفتم خیابان نیکنام به خونه مامانم تلفن بزنم تا خیری از ........  بگیرم و علت نیامدن به خونه را بپرسم ؟تنها راه ارتباط ما همین بود  گاهی هم بخت یارم بود و می تونستم از تلفن سر کوچه به قرار گاه تلفن بزنم و با خودش صحبت کنم . اما

وقتی به ساعت امدنش نزدیک می شد جلوی پنجره چوبی اتاق مان که رو به روی  کوچه ای که او می امد باز می شد می نشستم و از پشت حصیر چوبی به کوچه چشم می دوختم و با خود می گفتم خدای من این پنجره امید من است مرا نا امید نکن 

این پنجره چوبی سبز رنگ همیشه بسته بود چون موریانه چهار چوب در را خورده بود و اگر باز می کردیم در از لولا جدا می شد و روی مغزت فرود می آمد . 

بهترین منظره ای که از این پنجره می دیدم این بود که  ساعتها کنار ش  می نشستم و به بیرون نگاه می کردم تا امدنش را ببینم  که برای من آرامش بخش بود و بعد خدا را شکر می کردم که به سلامت به منزلش برگشته .

اما حالا وسایل ارتباطی زیاد شده  . هر لحظه خبر از هم داریم عکس می بینیم صحبت می کنیم درد دل هایمان را می نویسم .

اما چشم توی چشم نمی شویم  کاش امروز هم کیسه ای از دوریالی در کیفم بود و از اتاقک زرد رنگ  خبر  امدن  عزیزانم را می شنیدم .  

خدایا مرا نا امید نکن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 7:40  توسط هما اثباتی  | 

این قافله عمر عجب می گدرد .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 16:43  توسط هما اثباتی  | 

پدرکت ش را به جالباسی آویزان کرد . از جبیب پیراهن یقه آهاری اطو کشیده اش چندین بلیط مقوایی به زنگ بنفش کم رنگ بیرون آورد و به دست مادر داد و گفت : اماده باشید دو روز دیگه می خواهیم به مشهد برویم .

مادر خیلی خوشحال شد و اشک در چشمانش حلقه زد و شروع کرد به شمارش بلیط ها و گفت یکی زیاده پدر گفت زن داداش  عیسی را هم با خودمان می بریم ( زن عموی مادرم  را زن داداش صدا می کردیم ).

ما بچه ها از شادی در پوست خود نمی گنجیدیم  هورا می کشیدیم سرو صدا می کردیم و آخ جون اخ جون می گفتیم و مادر فریاد می زد ساکت باشین بگذارید صدا به صدا برسه .

پدر کمتر صحبت می کرد بعد از خوردن یک  استکان چای از اتاق خارج شد  و بعد بسته شدن درب حیاط را شنیدیم .

مادر م به ما گفت :وقت زیاد نداریم هر کدوم وسایل شخصی خودتان. را اماده کنید تا توی چمدون بگذاریم .همه به تکاپو افتادیم هر کسی برای خودش آواری زمزمه می کرد اواری شاد  بالا پایین می کردیم خلاصه سفر ما از همون لحظه دیدن بلیط شروع شده بود .

پدر به خانه بر گشت یک دفترچه حساب بانکی از جیبش بیرون اورد و گفت مشکلی برای پول نداریم بیست هزار تومان توی این دفترچه است با این می رویم و بر می گردیم مامان گفت :پول چرا نگرفتی ؟ پدر لبخند زیبایی زد و گفت این دفتر چه حساب در گردش بانک صادرات است مشهد می تونیم از حساب پول بر داریم .

 پدر  همیشه مدرن بود   حساب در گردش باز کرده بود  که با خودش پول حمل نکند.

 

روز رفتن رسید همه اماده شدیم چمدان ها را بر داشتیم و درب حیاط را قفل کردیم و پدر از جلو حرکت می کرد و ماهم قطار شدیم و به راه افتادیم .

به کنار قطار رسیدیم پدر بلیط ها را به مامور قطار نشان داد و ما هم یکی یکی سوار شدیم .اولین باری بود که قطار را می دیدم برایم همه چیز جدید بود وارد اتاقی شدیم که به آن  کوپه می گفتند  تعداد ما بیشتر از یک کوپه بود دو نفرمان باید به کوپه بغلی می رفتیم . 

کوپه قطار دارای صندلی های چوبی بود که پدر پتو ها را روی صندلی پهن کرد و بعد ما در روی آن قرار گرفتیم 

قطار با سوت بلندی به راه افتاد ما هر کدام می خواستیم از پنجره قطار بیرون را تماشا کنیم خلاصه با کلی  کلنجار رفتن خودم را به کنار پنجره قطار رساندم و به تماشای کویر پرداختم .

قطار می رفت ما را با خود می برد  پدر برایمان از امام رضا صحبت می کرد مادر می گفت خیلی آرزو داشتم روزی همه شما را به مشهد بیاروم زن داداش عیسی می گفت دفعه پنجم است که به پابوسش می روم  و به ما گفت :بچه ها دعای شما مستجاب میشه چون دفعه اولی است که  به پابوسش می روید و بی بی هم مرتب دعا می خواند و تسبیح می انداخت . و داداش ها هم تمام قطار را چندین بار بالا پایین کرده بودن و از کوپه های درجه دو  ویک و رستوران برای ما خبر می اوردن و گاهی هم به پدر اعتراض می کردن که چرا صندلی های ما چوبی است و صندلی های کوپه های درجه یک و دو چرمیه 

بابا با خونسردی جواب داد بابا جان اونا و ما با هم به مشهد می رسیم فرقی نداره .

بعد از چندین ساعت ما به مشهد رسیدیم و چمدان ها را بر داشتیم و دوتا تاکسی ما را به مسافر خانه ای در خیابان تهران برد . که برای خودش ماجراهای شیرینی دارد .

روحت شاد  پدر جانم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 14:14  توسط هما اثباتی  |