X
تبلیغات
سفره دوازده متری مادرم
دوست دارم ساک سفری باشم ...
ای مادر عزیز جانم فدای تو 

قربان مهربانی و لطف و صفای تو 

   چه زیباست   این سفره دوازده متری مادرم 

همیشه سلامت باشی ای مادر عزیزم 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 16:7  توسط هما اثباتی  | 

وقتی روز بیست و پنجم فروزدین ماه می شه عطر بوی بهار نارنج را حس می کنم .

 آن روز وقتی یک دستم را مادرم گرفته بود و دست دیگرم  را به دیوار تکیه داده بودم تا تعادل خودم را حفظ کنم 

 به سختی توانستم پا  توی حیاط  خونه آجر قرمزی  بگذارم .  تنها چیزی که  ان روز منو سر حال کرد عطر بوی بهار نارنج درخت توی حیاط بود . 

درخت نازنج تو ی جیاط خونمون پر از شکوفه بود و تمام فضای حیاط بوی عطر بهار نارنج می داد . امروز می تونم فقط یک سبد از گلهای بهار نارنج را که تمام وجودم را پر کرده  تقدیمت کنم . 

روز بیست و پنجم فروردین سال هزار و سیصد و شصت و دو    روز با شکوهی بود . 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 16:16  توسط هما اثباتی  | 

یادم به دفتر چه های چهل برگ مدرسه ام افتاد که چقدر کار برد داشت و در آن چهل برگ چه چیز هایی یاد می گرفتیم و چقدر برای دفترمان ارزش قایل بودیم .

اما من از دفتر مشق نمی گویم از این دفتر های جدید می گویم . 

هر وقت اسم دفتر می آید  به یاد  دفترچه های حساب پس انداز می افتم که جای آنها را کارت عابر بانک گرفته است و کارمند های بانک هم با اون دفترچه ها خودشان راباد می زند که مشتر ی به آنها نگوید که چرا بیکار نشسته اید. 

من می خواهم از دفترچه های سر گردان بگویم که تعداد آنها از فردا زیاد می شود و همه ملت ایران یکی از آنها را خواهند داشت و به آنها قول داده اند که مثل همه دفتر هاست که این جای قضیه خیلی غم آنگیز است . 

دفتر بیمه را می گویم که باید مثل چشمانت از آنها مراقبت کنی که گم نشود . اما امان از روزی که می خواهی از آن استفاده کنی . به مطب دکتر می روی وبا یک وقار از کیفت بیرون می اوری و چلوی خانم مشنی قرار می دهی و او با  افاده می گوید قرار داد نداریم لطفا ویزیت بدهید  کیف مبارک را باز می کنی و به اندازه مهریه ات ویزیت را تقدیم منشی می کنی 

وارد مطب می شوی دکتر سرش را از روی موبالش بلند نمی کند .شاید دارد به حرف هایت گوش می کند بعد می گوید دفتر داری با خوشحالی دفتر را جلو دست دکتر قرار می دهی .

خلاصه با خط نه زیبایش چند قلم دارو برایت می نویسد و از مطب خارج می شوی 

حالا اول ماجراست داروخانه اول قرار داد نداریم 

داروخانه دوم خط  تش خوانا نیست 

دارو خانه سوم فقط یک قلم آن با بیمه است 

داروخانه چهارم خط خوردگی دارد 

بعد راهی مطب می شوی دکتر رفته بیمارستان 

کدام بیمارستان ؟ 

بدو بدو دکتر را تعقیب می کنی 

از اطلاعات سوال می کنی ؟ دکتر رفته  سر عمل (شگرد جدید ) نمی دونم کی کارش تموم میشه 

خلاصه وقتی جانت به لبت رسید بر می گردی   به اولین دارو خانه که رسیدی با صدای بلند می گویی آزاد می خواهم .

فورا"همه چیز حل می شود و چند تا قرص مونده باد کرده تاریخ گذشته بهت می دهند و راهی خونه می شوی 

این دفتر چه های سر گردان را نمی شود کاری کرد حتی شماره تلفنی توش یاد داشت کرد چون پی گرد قانونی دارد و اگر خلاف کنی زندانی داره 


این گوشه ای از خاطرات  دفترچه  سر گردان بود .

کاش بجای این دفترچه سر گردان یک دفتر چهل برگ داشتم و خاطرات خوش گذشته را در آن یادداشت می کردم .

مبارک بیمه شدگان جدید باشه  انشاالله همیشه سلامت باشید و نیازی به استفاده از این دفتر چه را نداشته باشید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 16:46  توسط هما اثباتی  | 

عید همگی مبارک 

خیلی فکرم درم است 

س   ر   م     ک ا    ر     ت      ه    م    ر  اه        س   ل   ا   ن   ص   ذ  و  ب   س  ت   ت و   ا    نما   ن     ی

س    ا   ک    پر     ت   ق    ا   ل    ب  دو   ب   دو       گ    ا   و   ا   ش    ک    ا    ل  ر   گ    ر   د    ن   ت  خ  ت   

 ک  ار  ت    تبر   ی   ک     س    ب   ز  ن    م   ا   ه   ی   د   ی  د  ار   بع   د از   چ   ه     ل    س  ا   ل  ت  خ  ت   بغ   ل  ی    ع  م   ل   چ   را  ح   ی    س   ی   ت   ی   اس  ک   ن    ف   ی  ز  ی  و   ت   را   پ    ی   

  ن  و  د   د  و  ت  م  ا  م   ش  د و    ما     ه  ن  و  ز د   ر  خ  م   یک    ک  و  چ  ه     

اامیدوارم هم سلا مت باشید 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 23:50  توسط هما اثباتی  | 

هما دختر خنده رویی بود 

دندانهای سفید و مرتبی داشت 

اما 

مدتی است که سفره پهن نکرده ام این سعادت را از دست داده ام . آشپزخانه ام سوت و کور است ونه فسنجانی روی گاز است و نه کتری چایی قل قل میکند 

هر روز ساک بدست  به سمت مسیر سلامتی در حرکتم و از خداوند متعال می خواهم این نعمت بزرگ را به خانواده ام بر گرداند تا  سفره دوازده متری  راگسترده  ترکنم .

هما دختر خنده رویی بود 

دندانهای سفید و مرتبی داشت 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1392ساعت 7:58  توسط هما اثباتی  | 

  این نیز بگذرد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 23:16  توسط هما اثباتی  | 

زندگی یعنی وقتی به خانه بر می گردی  یک نفر درخانه باشد که با هم یک فنجان چای گرم بنوشی ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 23:11  توسط هما اثباتی  | 

روی خط عابر پیاده 

آدمک سبز رنگ خط عابر پیاده هم هنوز نتوانسته از روی خط عابر پیاده عبور کند .

این آدمک فقط از کنار خط عبور می کند و فورا جای خودش را به آدمک قرمز دست به کمرمیدهد. 

شما چطور؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 22:9  توسط هما اثباتی  | 

چشمانم منور از نور الهی است 

به روشنی می بینم که مانعی بر سر راهم نیست وبه مراد دل خود رسیده ام .

دیدگانم دیدگان خدا است: بی نظیر و بی همتا . تابان از نور خدا که بر راهم می تابد . به روشنی می بینم که شیری بر سر راهم نیست . تنها فرشتگانند وناجیان و برکتهای بی پایان 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 23:6  توسط هما اثباتی  | 

از سر باز سی سال خدمت برایتان می نویسم .او چنین می گوید:

جنگ تمام شده است و باید با هوشیاری بیشتر به وظیفه خود عمل کنیم 

. برنامه پروازی بیشتر از قبل شده بود کم کم داشتیم سرو سامان می گرفتیم و به کم و کاستی های اطراف نگاه می کردیم  به مخروبه های این چندین سال جنک و به رکورد در همه چیز که همه از آن آگاه هستیم . 

یک سال بعد از جنگ نامه انتقالی را به دستم دادند که باید مدتی در شیراز خدمت کنم این یکی از شرایط نظامی هاست که باید در جاهای مختلف خدمت کنند بماند که بعضی ها حتی یک ساعت هم حاضر به ترک مکان نشدند و عده ای  هم  بیشترین طول خدمت را در ماموریت سپری کردند .

وسایل را با کامیون فرستادیم  و با خانواده سوار بر پیکان زرد رنگ شدیم و یک یاعلی گفتیم و حرکت کردیم . حالا کامییون می رفت ما می رفتیم بچه ها خوشحال از سفر بودن ولی چهره ای خسته داشتند هر دو با هم بازی می کردن و پشت ماشین ها را می خواند در آن موقع  یکی از فرزندانم پایه چهارم ابتدایی را به پایان رسانده بود و دیگری کلاس اول را تمام کرده بود . 

به شیراز رسیدیم با کلی خاطرات خوب و بد جاده 

حالا همه خانواده  نظامی بودیم به صورت مستقیم و غیر مستقیم 

بچه ها در پایگاه شیراز درس را شروع کردن که با تهران خیلی فرق داشت تمام پرسنل مدرسه نظامی بودن 

کار ما طبق برنامه بود صبح ساک بدست می رفتیم و شب بر می گشتیم نا گفته نماند پرواز شب و روز نداشت هر لحظه که پیش می آمد باید خدمت می کردیم . 

در شیراز یکی از پروازهای مهم  بردن چتر باز به منطقه آموزش چتر بازی بود که برای خودش شیرینی خاصی داشت دوست ندارم کلمه سخت را بگویم چون هر کاری با تلاش آسان می شود . 

یک بار که زمان فرو ریختن چتر باز را می دانستم . به اتفاق خانواده با ماشین به آن منطقه رفتیم 

به نزدیک ترین نقطه فرود چتر بازها رسیدیم می خواستم هنر چتر باز ها را از نزدیک به بچه ها نشان بدهم 

روز جالبی بود بچه ها شاد بودن اولین سرباز از هواپیما به بیرون پرید رد آنرا گرفتیم که به سلامت به زمین رسید 

در آن روز چتر باز ها همگی به نقطه الفا رسیدند و طبق برنامه نیروی زمینی آنها را هدایت می کرد به سمت کامیون های از پیش تعیین شده تا به سلامت به منطقه خدمتی خود برسند . 

چتر باز ها هم یکی از فدا کارترین انسان هایی هستند که خدمت فراوانی در زمان جنگ سیل زلزله  انجام می دهند . مخصوصا زمانی که افرادی در منطقه ای دچار حادثه ای شده باشند تنها چتر باز ها هستند که می توانند برای آنها آذوقه ببرند . دورود بر این دلاور مردان 

بچه ها کم کم بزرگ و بزرگتر می شدند و در دنیای خودشان زندگی می کردند 

چهار سال در شیراز بودیم  که شاهد اتفاق های خوب و بد بودیم وبعد به تهران بر گشتیم 

در بعضی از پرواز ها همراه بچه ها با سی یکصد و سی به تهران می آمدیم . 

وقتی به دفتر خاطراتم نگاه می کنم می بینم هفده بار با پیکان از شیراز به تهران آمدیم . 

اما هنوز در لباس سر بازی هستم و خدمت سی سال سر بازی من به پایان نرسیده است .  

هر روزبا پوتین واکس زده و کیف بدست به محل خدمت می روم. خوب شد سر بازی نرفتم ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1392ساعت 18:4  توسط هما اثباتی  |