دوست دارم ساک سفری باشم ...
کیفم را چک کردم ببینم همه چیز را برداشته ام؟ دفترچه بیمه  پول   کارت اتوبوس  درسته بروم.

خیلی اهسته در را بستم و راهی شدم  پله اتوبوس خیلی بلند بود و راننده  اتوبوس را کنار سکوی مخصوص سوار شدن قرار نداده بود یک دستم را به میله گرفتم و با مشقت زیاد سوار اتوبوس شدم .

اول خط بود صندلی خالی  زیاد بود می توانستی صندلی دلخواهت را انتخاب کنی کنار پنجره نشستم و به بیرون نگاه می کردم درختان برگهایش  سبزی خاصی پیدا کرده بود  دختران جوان یکی یکی سوار  اتوبوس می شدند.

آنها خسته از کار شبانه بودن اکثر آنها پرستار بیمارستان بودند هر از گاهی تلفن انها  زنگ می زد و انها به مانیتور تلفن خود نگاه می کردند و لب خند می زدند  اگر این لبخند های این چنینی را در چهل سال قبل می دیدی بی شک می گفتی طرف دیوانه شده .

به پیاده رو نگاه می کردم امروز هم مثل همیشه  همه با شتاب می رفتند اتوبوس از کنار شیرینی فروشی کاخ رد شد دیدم مشتری داخل شیرینی فروشی نیست  ازگل فروشی اولی  هم هیچ کس گل نمی خرید در پیاده روها هم کسی گل دستتش نبود اتوبوس می رفت من هم فکر می کردم و با خود می گفتم شاید من اشتباه می کنم امروز روز مادر نیست ؟ 

هم چنان در فکر بودم کسی از مغازه ها خرید نمی کرد فقط همه با تلفن صحبت می کردن دنیای امروزه دیگه

به ایستگاه میدان حر رسیدم وقتی می خواستم پیاده شوم خانم مسنی را دیدم که یک شاخه گل دستش بود و نمی توانست سوار اتوبوس شود کمکش کردم و سوار شد و به من گفت روزت مبارک باشه تشکر کردم نگاهی به گلی که در دستش بود کرد و گفت :می روم بهشت زهرا سر خاک مادرم  اگر مادر داری قدرش را بدان .

وارد داروخانه بیست نه فروردین شدم تمام صندلی ها پر از مشتری بود شماره ای گرفتم و در کناری ایستادم به شماره ها یی که از بلند گو می خواند گوش می کردم بعد از ساعتها نوبت به من رسید راهی خیابون شدم در آنجا هم  گل بدستی ندیدم در کنار گل فروشی که توی  میدان حر بود قرار گرفتم و به گلهای زیبای انجا خیره شدم.

تمام راه توی فکر بودم چرا کسی گل نمی خرد ؟ شایدگران است؟ نه از پول موبایل شان که گرانتر نیست؟  احتمالا فردا می خرند ؟ حالا چه کسی  فردا را دیده؟ آخه یک هفته وقت دارند ؟ ولی به قول مادرم رخت بعد از عید را باید تن منار کرد؟هزار اما و اگر های دیگر . شاید می خواهند برای مادرها ماشین بخرند دیدم نه بنگاه ها هم خالیه خبری نیست روسری فروشی گلها هم کسی خرید نمی کرد جوراب هم نمی خریدند . گفتم آخه مگر میشه .؟

بعد به خود امدم و به دنیای مجازی فکر کردم دیدم تبریک روز مادر از طریق این دنیا ست گلی مجازی نثار مادر می شود لب خندی وبعد از دور می بوسمت و الا اخر

وبعد برایت یک شکلکی در میاورند

گلها در دنیای مجازی رد و بدل می شود که برای خودش زیبایی خاصی دارد .دیگر نباید منتظر کارت پستال شویم 

وای شیرم روی گاز سر رفت باید بروم و گاز را تمیز کنم . شاد باشید و عمرتان مثل گل نباشه 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8:19  توسط هما اثباتی  | 

 

صدای همهمه میاید همه در سر تنور جمع شده اند هر کدام دوست دارند مهمانی فردا بعد از حمام خونه اون باشه تنها صدایی که می شناسم صدای بی بی و زن عمو است مامانم هم مشغول شیر دادن .

بوی نان خوشمزه تمام فضای خونه را پر کرده بود همسایه ها بهم نون گرم تعارف می کردند .از صدای خنده زنان که دور تنور ایستاده بودن لذت می بردم و همش اسم منو به زبان می آوردن یک نفر از میان جمع که بزرگتر تر از همه بود ییروز  شد و  فردا باید به اتفاق کلی از فامیل ها به خونه عمه معصومه عمه بابا  برویم.

من که در قنداقه ای یچیده شده بودم و با ولع شیر می خوردم و پز می دادم که فردا مهمانی بخاطر اینه که من چهل روزه شدم  و باید منو ببرند حمام چله و بعد از حمام هم یک راست خونه عمه معصومه  همان کسی که اسم منو همایون گذاشته بود و بعد هم بخاطر اینکه من با همایونی ها اشتباه نشوم یون ان را بر داشتند و اسم من هما شد .

فردای ان روز مامان و زن عمو و کلی بچه های اون حیاط با یک بقچه بزرگ وسایل راهی حمام شدن 

ساعت ده صبح بود خاله مهربونم منو بغل کرد و  چادرش را روی صورتم کشید که نور خورشید مرداد ما ه منو اذیت نکند با خود به بیرون از خونه برد . توی کوچه هر کسی به خاله می رسید سلام می کرد و چادر را از روی صورت من کنار می زد و می گفت :ماشاالله چهل روز داره ؟چه .تپلی شده .  خاله از پله های حمام که خیلی تاریک بود منو پایین برد و وارد رختکن حمام شدیم .

چقدرصدای گریه بچه می امد که هم سن خودم بودن . خاله چادرش را روی سکوی رختکن گذاشت و منو با لباس داخل حمام برد خیلی بخار حمام زیاد بود گویا همه کسانی که حمام بودن بچه چهل روزه داشتن وحمامی هم حمام گرمی  مهیا کرده بود که  کسی سرما نخورد.

مامان با صدا ی بلند گفت  : من اینجا هستم . مامان پای پله خزینه نشسته بود و منظر من بود مامان منو لخت کرد و لباسها ی منو به خاله داد و خاله از حمام بیرون رفت  مامان شروع کرد به شستن من زن عمو  روی سرم اب می ریخت مامان به ارامی منو می شست طوری که کف صابون توی چشمانم نرود اما یک حباب کف صابون رفت تو ی کوشم . واز آن روز تا حالا من دچار وز وز گوش. هستم 

حالا نوبت به اجرای اب کشیدن من شده بود زن عمو یک کاسه ای به رنک طلایی داد دست مامان و مامان پر از اب کرد واز سر تا پای منو چندین مرتبه با این کاسه اب ریخت .و زیر لب دعایی زمزمه می کرد و بلند می گفت خدایای من سلامت نگهدارش.

اسم این  کاسه  چهل کلید بود و داخل کاسه دعا نوشته بود و اعتقاد داشتن اب این کاسه صبر و تحمل بچه را  زیاد می کنه . داشتم زیر کاسه های ابی که از هر کوشه حمام روی سر م  خالی می شد  کلافه می شدم که مامان .

گفت دیگه بس است بچه م داره از گرما هلاک میشه

منو لباس پوشیدن و به اتقاق دیگر مهمان ها  به خونه عمه معصومه بردن .

روز خیلی خوبی بود اون روز هر کسی حمام بود بی بی هزینه حمام انها را  پرداخت  کرده بود اجرت حمام برای هر نفر یک نان بود .

مهمانی تمام شد و وقتی از خونه عمه می خواستیم خارج شویم یک مرغ خیلی زیبا عمه به من کادو داد و برام ارزوی سلامتی کرد . 

اما بهترین هدیه ای که از اون روز برام مونده اینه که صبرم به خاطر اینکه تمام مشتری های حمام یک کاسه اب نثار کله پر از موی من کرده بودن برایم باقی مونده .

این هم از حمام چله من و  سر چله رفتن و کادو گرفتن 

امیدوارم ایدن یک روزی این متن و بخونه و به یاد حمام چله خودش بیفته 

تقدیم  به او 

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:15  توسط هما اثباتی  | 

چه زیباست کامواهای رنگین 

زندگی مثل دانه های رنگین بافتنی است که هر روز یک رنگ می شود . 

دانه های بافتنی 

وقتی یکی دو تا می شود 

دو تا سه تا می شود و یکی اضافی می کنی و یکی می بافی و گلی به وجود می آوری  به به می گویی

همیشه دانه ها یک سان است وقتی کم می کنی برای اینکه توازون بر قرار شود یکی اضافه می کنی 

وقتی دانه ها را به انتهای میل می رسانی خوشحال می شوی وبعد رج بعد را شروع می کنی 

وقتی یک لباس از باقی مانده نخ هایت می بافی بهترین حس را پیدا می کنی 

حسی رنگین به زیبایی رنگین کمان که پس ار باران بهاری می بینی 

وقتی مدل پیج می بافی واز آن عبور می کنی  از عبورت خوشحال می شوی 

وقتی یک دانه را سه دانه می کنی به یاد کاشتن دانه ای در زمین می افتی

وقتی رنگ سبز را می بافم به دنیای پر از رمز راز فکر می کنم 

وقتی رنگ آبی را می بافم  .به اسمان نگاه می کنم و.................تشنه می شوم 

وقتی به پایان کار می رسی نمی گذاری دانه ها از هم جدا شوند انها را با یک ترفند مهربانه در کنار هم نگه می داری

تقدیم به دوست عزیزم 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:19  توسط هما اثباتی  | 

این وبلاگ به نام سفره دوازده متری مادرم است  امروز خواستم از سفر عید که  سیزده روز فروردین پهن می شد با هم صحبت کنیم .

وقتی که خانه تکانی تمام می شد و همه جا شسته و رفته تمیز می شد باید می رفتی به سر وقت دکوراسیون مهمان خانه که ریباترین اتاق خانه  بود .

اتاق مهمان خانه خیلی خلوت بود یک بحاری با گچ بری داشت   و روی ان بخاری(تاقچه) زیبا یک ساعت و یک قران و یک چراغ کرد سوز و یک رادیو قرار داشت  در زیز این وسایل یک پارچه زیبا به سلیقه خانم خونه  گل ذوزی شده پهن بود و به آن پیش بخاری می گفتند . دور اتاق  پشتی چیده بود و در بعضی از خانه ها متگا هایی با رویه سفید گل دوزی شده  قرار داشت .

و حالا شب سال نو است باید سفره سفید عید را در وسط مهمان خانه پهن کنیم  جنس این سفره از پارچه

چلوار بود . روی این سفره  وسایل عید را قرار می دادند که شامل شیرینی   آجیل و  شکر پنیر (  شکر پنیرشکلاتی بود سفید رنگ مثل پنیر اما شیرین ) و بشقاب و کاسه های اچیل را دور سفره می چیندند و سبزه عید را هم روی سفره قرار می دادند . وقتی مهمان وارد خونه می شد به اتاق مهمان   خونه هدایت می شد و کنار سفره عید قرار می گرفت یک نفر سینی چای می آورد و تعارف میکرد وکنار مهمان ها می نشست. بقیه وسایل عید دیدنی روی سفره بود و مهمان ها شروع می کردند به خوردن شیرینی و خندیدن صحبت کردن که این سفره خودش جایگاهی داشت و محترم بود به حاطر دور سفره نشستن مهمان و صاحبخانه خیلی بهم نزدیک بودن و  احترام و عزت هم دیکر را بحاطر سفره  همیشه نگه می داشتند.

این سفره سیزده روز توی اتاق مهمان خانه  پهن بود وهر روز منتظر دیدار دوستانش بود و خیلی شاد و سر حال 

بود وقتی روز سیزده فروردین می خواستند این سفره زیبا را چمع کننند غم بزرگی پیدا می کرد اما هر چیزی اغاز دارد و پایانی 

بر قرار باد سفره تمام خونه  ها 

مادران عزیز روزتان مبارک باشد . و قربون دستان چروک شده و صورت های چین چینی شما بروم .

می بوسمتون  همیشه سفره خانه ها گسترده باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:5  توسط هما اثباتی  | 

سلام سیزده شما مبارک باشه هورا بکشید و لذت ببرید که به سیزده فروردین رسیدیم 

همیشه باید لذت برد در هر لحظه و شرایطی که هستیم 

فردا دیر است امروز را در یاب 

چی می خواهیم 

دنبال چی هستیم 

همه چیز زیباست 

داشتن موی سفید 

که چه کسانی ان را ندیدن و ......

چه زیباست رنگ سفید

امروز توی خونه 

سفره پهن می کنم 

می بینم همه کنارم هستند 

یکی میگه من 

یکی میگه ما 

اما من می گم همه  

شاد باشیم 

همینه دیگه 

بخندیم  تا دنیا به روی ما لبخند بزنه 

راستش امروز فکر کردم جمعه چهاردهم فروردینه 

صبح اشتباهی قرص روز جمعه را خوردم 

وقتی که کامی را روشن کردم 

خندیدم  وقتی دیدم  امروز پنج شنبه است 

هنوز هم دارم می خندم  قاه قاه 

من سیزده خود را کنار پنجره اتاقم بدر می کنم و به گلدانهای گلم که توی بالکن است نگاه می کنم 

و بعد به منظره دور دست که بیمارستان شریعتی است چشم می دوزم 

وبا خود می گویم خدای من تما م مریض ها رو شفا بده و به خونه خودشون بر گردون 

مرسی خدا جون  

همه چیز به من دادی 

فرزندان خوب   نوه دوست داشتنی      صبر زیاد      

بیاییم زندگی کنیم و دنبال ترین ها نگردیم      دنبال ترین ها رفتن     امروز را از دست می دهیم 

بخند   بخند     قاه قاه  

سیزده بدره  توپ بازی  یادت نره     

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:55  توسط هما اثباتی  | 

سال یک هزار و سیصد و نود چهار مبارک باشد 

از اینکه تبریک سال نو را کمی دیر می گویم مغدرت می خواهم  امروز می خواهم از سنت  هابگویم .

سنت هفت سین و چهار شنبه سوری و عید دیدنی عیدی گرفتن را همه می دانیم ولی یک سنت است که در خانه سفره دوارده متری مادرم حفظ شده  و آن هم 

سنت پا گذاشتن است 

چند ساعتی به سال تحویل نمایده  بود مادرم با شتاب همیشکی اش صدا می زند بچه ها زود  لباسهای عیدتان رابپوشید  و بعد گشتی در اتاق می زند و نگاهی به اطراف می اندازد که چیزی در هنگام سال تحویل از قلم نیافتاده باشد .

رو به من کرد و گفت هما برو ماست بخر من خنددیدم و گفتم اولش میم است . او به هفت سین اهمیت نمی داد ولی باید همیشه هنگام سال تحویل ماست توی خونه باشه 

گفت ماست مایه است باید ماست داشته باشیم 

ظرفهای برنج پر جبوبات تمیز شده داخل ظرفهایش ووووووووووو غیره 

چراغهای اتاق را روشن کرد و گفت برو از بالا تا پایین چراغ ها را روشن کن وبعد صدا زد چراغ پشت بام یادت نره روشن کن .

همگی در کنار هم نشستیم و سال تحویل شد . 

اما حالا نوبت کسی که خونه را پا بگذارد یک نفر از اهل خانه که مورد تاییدش بود برای پا گذاشتن انتخاب کرده بود  او  بیرون از منزل بود  اولین نفری  که زنگ درب حیاط را می زد  فردی بود که می بایست خونه را پا بگذارد . وارد منزل می شد و سال مبارک باد می گفت و عیدی ش را می گرفت اما مادر اصرار داشت تمام اتاق ها برود و پا بگذارد . 

اول ماه قمری هم این پا گذاشتن را داشتیم و داریم اون سالها کسی که مورد تایید مادرم بود  زن عموی مادر م( کوکب خانم که ما زن داداش صدایش می کردیم ) بود

او خانمی بود خوش اخلاق مهر بان و دوست داشتی  صبح زود روز های اول ماه زنگ در به صدا در می امد  بابا می گفت حتما امروز اول ماهه زنگ زدن زن داداش عیسی است  پدر جان درب جیاط را باز می کرد و خوش آمد می گفت :

زن داداش مهربان با آواز زیبایش وارد جیاط می شد 

او بلند می گفت انشاللله ماه خوبی داشته باشید و پر از سلامتی و بعد 

بلند می گفت عروس اوردم  داماد آوردم  سلامتی آوردم    مکه برید انشالله   کربلا برید انشالله 

و با چندین نان تازه وارد اتاق می شد و با هم صبحانه می خوردیم 

او حالا در میان ما نیست ولی یاد و خاطره اش برامون باقی مانده .(خدا رحمتش کند)

حالا مامان  هنگام سال تحویل یکی از برادر ها راانتخاب کرده که باید اولین نفر ی باشد که بخونه را پا بگذارد .

مسافت راهش خیلی دوره ولی برای احترامی که برای مادر قایل است قران بدست روز اول فروردین صبح خیلی زود قبل از اینکه مهمانی بیاید او میاید و سلامتی را هدیه مادر ش می کند.

روز های اول ماه هم یکی از خواهر ها که نزدیک منزل مامان است صبح زود هر ماه با نون سنگک وارد خونه می شودو بعد از اینکه خونه رو پا گذاشت و خیال مادر راحت شد به منزلش بر می گرد.

اش رشته روز اول ماه همیشه در این خونه پخته می شود که شگون داره و  اعتقاد داره رشته کار بدست ش  میاید و برای سلامتی تمام بچه هاش بین چندین همسایه پخش می کند.

اودارای اعتقادات زیادی است که کمتر جایی می توانیم پیدا کنیم 

پا گذاشتن اول سال و اول ماه و اش پختن اول ماه ها هرگز فراموش  ش نمی شود .

سال خوبی را برای یکایک افراد  این خانه ازرو می کنم .

شاد باشید و شادی کنید انشالله دعای مادر همیشه بدرقه راهتان باشد .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:23  توسط هما اثباتی  | 

وقتی به اینه نگاه می کردم 

دیدم ترک خورده 

با کمی دقت 

دیدم صورت من است که مثل کویر ترک بر داشته 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:16  توسط هما اثباتی  | 

نمی دانم زندگی چیست ؟       واقعا چه رنگی ست ؟

 زندگی قصه تلخی ست که از آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم 

زندگی چیست ؟خون دل خوردن  پای دیوار آرزو مردن 

 ایا زندگی پیچ های باریک است ؟

ارتفاع زندگی به بلندی قله دماوندست ؟

پیچ  های زندگی مثل گردنه حیران است ؟

شاید زندگی یک جاده صاف است 

که در ان سراب است سراب است و سراب 

نمی دانم  زندگی چیست ؟

فانوسم  راهم سو سو می زند  اما هنوز زندگی را پیدا نکرده ام ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 7:55  توسط هما اثباتی  | 

وقتی خیلی خوشحال می شوم اولین کسی را که بهش زنگ می زنم و خوشحالی خودم را می گم مادرمه

وقتی غمگین می شم آنقدر در قلبم نگه می دارم تا به خوشحالی تبدیل بشه بعد به مادرم می گم

همیشه شاد باشیم 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:33  توسط هما اثباتی  | 

آرام باشیم 

وبه خدا توکل کنیم 

امروز روز آرامش است فردا دیر است 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:57  توسط هما اثباتی  |