دوست دارم ساک سفری باشم ...
سال یک هزار و سیصد و نود چهار مبارک باشد 

از اینکه تبریک سال نو را کمی دیر می گویم مغدرت می خواهم  امروز می خواهم از سنت  هابگویم .

سنت هفت سین و چهار شنبه سوری و عید دیدنی عیدی گرفتن را همه می دانیم ولی یک سنت است که در خانه سفره دوارده متری مادرم حفظ شده  و آن هم 

سنت پا گذاشتن است 

چند ساعتی به سال تحویل نمایده  بود مادرم با شتاب همیشکی اش صدا می زند بچه ها زود  لباسهای عیدتان رابپوشید  و بعد گشتی در اتاق می زند و نگاهی به اطراف می اندازد که چیزی در هنگام سال تحویل از قلم نیافتاده باشد .

رو به من کرد و گفت هما برو ماست بخر من خنددیدم و گفتم اولش میم است . او به هفت سین اهمیت نمی داد ولی باید همیشه هنگام سال تحویل ماست توی خونه باشه 

گفت ماست مایه است باید ماست داشته باشیم 

ظرفهای برنج پر جبوبات تمیز شده داخل ظرفهایش ووووووووووو غیره 

چراغهای اتاق را روشن کرد و گفت برو از بالا تا پایین چراغ ها را روشن کن وبعد صدا زد چراغ پشت بام یادت نره روشن کن .

همگی در کنار هم نشستیم و سال تحویل شد . 

اما حالا نوبت کسی که خونه را پا بگذارد یک نفر از اهل خانه که مورد تاییدش بود برای پا گذاشتن انتخاب کرده بود  او  بیرون از منزل بود  اولین نفری  که زنگ درب حیاط را می زد  فردی بود که می بایست خونه را پا بگذارد . وارد منزل می شد و سال مبارک باد می گفت و عیدی ش را می گرفت اما مادر اصرار داشت تمام اتاق ها برود و پا بگذارد . 

اول ماه قمری هم این پا گذاشتن را داشتیم و داریم اون سالها کسی که مورد تایید مادرم بود  زن عموی مادر م( کوکب خانم که ما زن داداش صدایش می کردیم ) بود

اون خانمی بود خوش اخلاق مهر بان و دوست داشتی  صبح زود روز های اول ماه زنگ در به صدا در می امد  بابا می گفت حتما امروز اول ماهه زنگ زدن زن داداش عیسی است  پدر جان درب جیاط را باز می کرد و خوش آمد می گفت :

زن داداش مهربان با آواز زیبایش وارد جیاط می شد 

او بلند می گفت انشاللله ماه خوبی داشته باشید و پر از سلامتی و بعد 

بلند می گفت عروس اوردم  داماد آوردم  سلامتی آوردم    مکه برید انشالله   کربلا برید انشالله 

و با چندین نان تازه وارد اتاق می شد و با هم صبحانه می خوردیم 

خدا رحمتش کنه 

او حالا در میان ما نیست ولی یاد و خاطره اش برامون باقی مانده .

حالا مامان  هنگام سال تحویل یکی از برادر ها رو انتخاب کرده که باید اولین نفر ی باشه بیایدخونه رو پا بگذاره .

مسافت راهش خیلی دوره ولی برای احترامی که برای مادر قایل است قران بدست و نان بدست روز اول فروردین صبح خیلی زود قبل از اینکه مهمانی بیاید او میاید و سلامتی را هدیه مادر ش می کنه 

روز های اول ماه هم یکی از خواهر ها که نزدیک منزل مامان است صبح زود هر ماه با نون سنگک وارد خونه می شه و بعد از اینکه خونه رو پا گذاشت و خیال مادر راحت شد به منزلش بر می گرده 

اش رشته روز اول ماه همیشه در این خونه پخته میشه که شگون داره و  اعتقاد داره رشته کار بدست ش  میاید و برای سلامتی تمام بچه هاش بین چندین همسایه پخش می کنه .

اودارای اعتقادات زیادی است که کمتر جایی می توانیم پیدا کنیم 

پا گذاشتن اول سال و اول ماه و اش پختن اول ماه ها هرگز فراموش  ش نمی شود .

سال خوبی را برای یکایک افراد  اون خونه ازرو می کنم 

شاد باشید و شادی کنید انشالله دعای مادر همیشه بدرقه راهتان باشد .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:23  توسط هما اثباتی  | 

وقتی به اینه نگاه می کردم 

دیدم ترک خورده 

با کمی دقت 

دیدم صورت من است که مثل کویر ترک بر داشته 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:16  توسط هما اثباتی  | 

نمی دانم زندگی چیست ؟       واقعا چه رنگی ست ؟

 زندگی قصه تلخی ست که از آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم 

زندگی چیست ؟خون دل خوردن  پای دیوار آرزو مردن 

 ایا زندگی پیچ های باریک است ؟

ارتفاع زندگی به بلندی قله دماوندست ؟

پیچ  های زندگی مثل گردنه حیران است ؟

شاید زندگی یک جاده صاف است 

که در ان سراب است سراب است و سراب 

نمی دانم  زندگی چیست ؟

فانوسم  راهم سو سو می زند  اما هنوز زندگی را پیدا نکرده ام ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 7:55  توسط هما اثباتی  | 

وقتی خیلی خوشحال می شوم اولین کسی را که بهش زنگ می زنم و خوشحالی خودم را می گم مادرمه

وقتی غمگین می شم آنقدر در قلبم نگه می دارم تا به خوشحالی تبدیل بشه بعد به مادرم می گم

همیشه شاد باشیم 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:33  توسط هما اثباتی  | 

آرام باشیم 

وبه خدا توکل کنیم 

امروز روز آرامش است فردا دیر است 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:57  توسط هما اثباتی  | 

هیچ موجود زنده ای بر روی زمین نیست مگر اینکه بر خداست روزی آن.

ماهیان از آشوب دریا به خدا شکایت بردند  دریا آرام شد وآنها صید  تور صیادان شدند. 

آشوبهای زندگی حکمت خداست. 

از خدا دل آرام بخواهیم نه دریایی آرام 

دلتان همیشه آرام 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 7:8  توسط هما اثباتی  | 

 

خداوندا

به تومحتاجم  هر روز   هر لحظه

هر ثانیه  که نفس می کشم

محتاج تو   هستم .  من بی تو 

ناتوانم   آمین 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:28  توسط هما اثباتی  | 

دخترک لباس گلدار چین دارش را که مادرش دوخته بود پوشید و روی سکوی کنار خانه نشست . صدای پسرک گلاب شکر فروش را شنید از جا بلند شد و اشاره ای به پسرک کرد. 

پسرک سینی گلاب شکر را جلوی دختر ک گذاشت و دخترک یک دانه از ان را برداشت و پسرک دور شد . 

هر روز پسرک دشت اول را از این دخترک می گرفت و با خود می گفت دستش مبارک است .

یک روزیسرک امد و سینی را جلوی دخترک گرفت اما ان روز دختر ک چیزی بر نداشت و گفت ازاون همیشگی هات می خواه م نداری؟ وقتی پسرک به سینی نگاه کرد دید که گلاب شکرش  شکل قلب را ندارد دخترک دلش شکست و داخل خونه رفت ؟

پسرک با دلی شکسته  به درخانه  دخترک نگاه کرد و فریاد زد گلاب شکری   گلاب شکر 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:23  توسط هما اثباتی  | 

سفره نان ما از پارچه سفیدی درست شده بود که برای مادرم زحمت زیادی داشت برای تمیز کردن آن 

او می بایست بعد از هر وعده غذایی ان را بشوید تا تمیز شود .و به خاطر زمستان های سرد و بزرگ بودن سفره پارجه ای چندین سفره داشت . زمانی که سفره پلاستیکی به بازار امد او تصمیم گرفت یکی از آنها را بخرد .

با زن عموی خدابیامرزم به سرا سیاب رفتنتد برای خرید سفره پلاستیکی . هر کدام سفره ای خریدن و شاد به خانه امدن ناهار  را روی ان سفره خوردیم و مامان هم با یک دستمال پارچه ای سفره را تمیز کرد که آثار چربی آش که روی سفره ریخته بود بر طرف کند .

 شام اماده شد و همگی منتظر خوردن غذا بودیم .

مامان : هما سفره را پهن کن  

سفره پلاستیکی که از سرما خشکش زده بود با زحمت زیاد تای آن را باز کردم و روی زمین پهن کردم 

بابا : این چیه پهن کردی ؟ازش خوشم نمی اید برو اون سفره سفید همیشگی را بیار  

رفتم و سفره پارچه ای را آوردم و پهن کردم  مامان با دل خوری شام را روی سفره گذاشت و به بابا گفت همه چیز اسون شده اگر غذا روی سفره بریزه می تونیم سریع تمیز کنیم اما بابا تا مدتی قبول نداشت که سفره پلاستیکی استفاده کنیم .

اولین روزی که سفره پلاستیکی را پهن کردیم بابا به سفره خیره شده بود و پیام های جالبی می داد وای ببین استکان چایی بر گشت  یک جوی از چایی درست شده . وای ماست  برگشت چه منظره بدی قورمه سبزی ریخت  شروع کرد با قاشق جمع کردن و در اخر گفت این سفره را جمع کن بنداز دور 

روز بعد بابا گفت سفره پلاستیکی زیر و سفره پارچه ای رو 

مدتی با تعویض این دو با هم داستان داشتم تا بالاخره پلاستیک پیروز شد و سفره پارچه ای مخصوص مهمانی شد اما بابا سفره پلاستیکی را دوست نداشت .

بابا کلا با پلاستیک دوست نشد که نشد 

وای از روزی که کسی کیسه پلاستیکی شکرش توی خیابون پاره می شد و یا اینکه سوار اتوبوس که می شد خانمها که از خرید برگشته بودن صدای خیغ خیغ  کیسه های خرید بابا را اذیت می کرد .

اما در خونه ما سفره برای خودش حرمت داشت چه از کرباس و یا پارچه سفید و یا اینکه از جنس پلاستیک 

هرگز نیاید سفره را شب تکان می دادیم چون برکت  خونه می رفت باید سفره را تمیز می کردیم تازه اگر می خواستیم  اون سفره دوازده متری را تکان بدهیم باید می رفتیم پشت بام تکان می دادیم تا به زمین نخورد.

اما حالا اندازه سفره  هاشده یک پارچه بیست در بیست که جلوی هر کسی روی میز قرار می کیره .

ودر بعضی خونه هاسفره معنی خودش را از دست داده .   سفره  سفره  چقدر زیباست  احترامش بگذاریم 

+ نوشته شده در  جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 16:34  توسط هما اثباتی  | 

امروز وقتی به مداد رنگی هایم نگاه می کردم 

دیدم امسال فقط از یک رنگ آن استفاده کرده ام .

زندگي

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:38  توسط هما اثباتی  |