یک دقیقه ها

داشتم به یک دقیقه ها فکر می کردم

اولین یک دقیقه ای که به ذهنم رسید

این صدا بود .

صدای معلمی که در انتهای امتحان اعلام می کند

بچه های عزیزم یک دقیقه به پایان وقت امتحان باقی است

انجا بود که یک دقیقه چقدر معنی داشت

،آیا می دانیم چقدر یک دقیقه ها را از دست داده ایم

فراموش نکنیم یک دقیقه 60 ثانیه است.

وقتی در پرواز خلبان اعلام می کند

یک دقیقه دیگر هواپیما بر زمین می نشیند .

یک دقیقه دیگر به اذان صبح ،هنگام سحرهای ماه رمضان و هزاران هزار یک دقیقه های دیگر

قدر زمان را بدانیم.

سیزده آبان سال 1357

طبق معمولی روزهای قبل. ساعت نزدیک به یک ظهر بود ،

از کوچه رهنما روبروی دانشکده فنی دانشگاه تهران. به سمت میدان انقلاب حرکت کرده بودم که برای ناهار به منزل بروم ،

به خیابان کا ر گر ( امیر اباد ) . رسیدم و به سمت میدان انقلاب ( 24 اسفند ) در حرکت بود م ،

ناگهان صدای گلوله شنیدم ،

به شتاب برگشتم به سمت دانشگاه و ارد، اتاق خودمان شدم ، به مامان زنگ زدم ناهارخونه نمی ایم ،

اما از تیر اندازی و غیره چیزی برایش تعریف نکردم ،

و شیفت بعدی که ساعت 4 عصر شروع می شد انجام دادیم و شب به منزل رفتم ،

اما انروز و هیاهو و ان دانش اموز که به منزل نرسیده و میدان انقلاب را در روز 13 آبان سال 57 را هرگز فراموش نخواهم کرد

روحشان شاد

و همچنین

دانش اموزان عزیز میناب روحتان شاد هرگز فراموش نمی شوید ،

تشکر خدای مهربونم

خدا را شکر می کنم

امروز باران زیبایی داشتیم

پاییز خودش را نشان داد ،تشکر پاییز جان

امروز وقتی قدم در خیابان گذاشتم

بوی نم بارون ☔️ ارامش خیال گرفتم

سلامت باشید همگی

ازگیل

درخت ازگیل زیبا بی نظیر است.

کم توقع است.

اخرین درختی است که در بهار گل می دهد.

و اخرین درختی است که میوه رسیده می شود .

برگهای زیبایی دارد .

در فصل پاییز برگهایش قرمز رنگ نزدیک به قهوه ای می شود .

به درخت از گیل، کند س ( مازندران ) هم می گویند ،

همچنین در روستای برگ جهان برخی از مردم هم کند س می گویند

قاشق زنی

قاشق زنی، چرا الان به ذهنم رسید ،

از زبان مادر م

انها در شب چله زمستان مراسم قاشق زنی بر پا می کردند

بیشتر مردان خانواده به قاشق زنی می رفتند

مردان چادر بر سر می کردند و با یک قاشق به ظرف مسی می کوبیده و صاحب خانه بدون اینکه حرفی بزند کاسه را از انها می گرفت مقداری خوراکی داخل ان می ریخت ،

و این جشن به خاطر بلند شدن روز بود

و این ضرب المثل را داشتند که

اول زمستون روز پیشی است یعنی روز بلند می شود و رو به روشنایی می رود ، جشن شب یلدا همراه قاشق زنی ، در تهران قدیم ،

و کم کم قاشق زنی به شب چهارشنبه سوری منتقل شد.

القصه رفته بودم برای خرید به یکی از میادین تهران ، دیدم تمام غرفه ها پر از کدو حلوایی است برایم باعث تعجب شد ،

دیدم مردم کدو حلوایی خور شده اند

سوال کردم مبارکه چقدر امسال کدو زیاده فروشنده گفت آخه جشن هالووین 🎃 است خنده ام گرفت ، چرا برای ما ، فقط خوشحالم کدو های انها فروخته شد

اما فقط کدو فروخته شد ، قاشق زنی هنوز مد نشده ،

این شد که یادی از قاشق زنی کردم

ما خودمان جشن داریم ،

روز خوبی داشته باشید

کدو حلوایی

چقدر اتش پاره بودیم

ما را به زور از حیاط می آوردند داخل اتاق چون نسل ما اتیش پاره بود .

بازی می کردیم شیطون بودیم

وقتی می خواستیم شعر حفظ کنیم. تو حیاط هم لی لی بازی می کردیم و هم شعر حفظ می کردیم .

صدای شعر خوانی ما، با صدای فرفره ای در کوچه می پیجید،

فرفره های رنگی، دنبال فرفره ای می دویدیم تا یک فوت به فرفره بزنیم ،

چقدر ان موقع می خندیدیم .

کفش فرفره ای، اسمش گالش بود سیاه رنگ سبک او هم مثل فرفره می رفت.

این شد که به ادم های زرنگ می گفتند مثل فرفره راه میره ،

اما فرفره ای در زمستان لبو می فروخت.

گاهی برف پارو می کرد ،مثل فرفره کارش را می کرد .

در کنار فرفره ای، وقتی برف پارو می کرد ما اتیش پا ره ها گلوله برفی درست می کردیم ، و به هم پرتاب می کردیم ،

دنیای بازی ما با الان. متفاوت بود .

مامان صدایش می اید،

اتیش پاره ها بیایید داخل اتاق ، کرسی داغ است ، دیگه برف بازی را کنار بگذارید ،

ما هم می خواندیم

هر کسی کار خودش بار خودش اتیش به انبار خودش

برویم به کارمون برسیم

حیاط ،فرفره فروش ، بازی لی لی ، برف بازی ، کرسی داغ .

یک برگ زرد

یک برگ زرد روی زمین افتاده بود

به برگ زرد تبریک گفتم

بی بی جانم می گفت

بدون اجازه خداوند

حتی یک برگ هم از درخت نمی افتد .

ان یک برگ زرد که بر زمین افتاده بود

به یاد بی بی جانم افتادم ،

گرد هم ایی به خاطر بزرگترین فامیل عزیزمان

کلمه حیف شد را از دهان همه شنیدم ،

نگاه به فامیل و دوستان می کردم

تمام سنین بودند ،

دختران و پسران ان بزرگوار ، نوه ها عروس ها، نتیجه ها ،

خواهر زاده ها ،برادر زاده ها

یکی می گفت ،خاله

یکی می گفت زن دایی

خواهر زاده ها، خاله ،خاله ،می گفتند ،

عمو زاده ها ، دختر عمو جان صدا می کردند ،

یکی می گفت زن عمو ، عروس عمو ، عروس خاله ،

یکی می گفت 50 سال با هم همسایه بود

یکی می گفت هم سفر مکه با هم بودیم

یکی می گفت ، سوریه با هم بودیم

همه از خوبی می گفتند و

کلمه حیف شد بیشترین کلمه بود ،

با خود گفتم

چند نسل را دیدم ،

حیف شد ،

زندگی راه رفتن در جاده مه آلود است

که فقط چند متر جلو تر را می بینیم

سلام

می توانیم

مهربانی کنیم

می توانیم ببخشیم

می توانیم دعا کنیم

می توانیم احترام بگذاریم ،

هیچ کدام از اینها،

پول و مال و ثروت لازم ندارد ،

سلام به همگی ،

روز و روزگار بر همه خوش