چقدر اتش پاره بودیم

ما را به زور از حیاط می آوردند داخل اتاق چون نسل ما اتیش پاره بود .

بازی می کردیم شیطون بودیم

وقتی می خواستیم شعر حفظ کنیم. تو حیاط هم لی لی بازی می کردیم و هم شعر حفظ می کردیم .

صدای شعر خوانی ما، با صدای فرفره ای در کوچه می پیجید،

فرفره های رنگی، دنبال فرفره ای می دویدیم تا یک فوت به فرفره بزنیم ،

چقدر ان موقع می خندیدیم .

کفش فرفره ای، اسمش گالش بود سیاه رنگ سبک او هم مثل فرفره می رفت.

این شد که به ادم های زرنگ می گفتند مثل فرفره راه میره ،

اما فرفره ای در زمستان لبو می فروخت.

گاهی برف پارو می کرد ،مثل فرفره کارش را می کرد .

در کنار فرفره ای، وقتی برف پارو می کرد ما اتیش پا ره ها گلوله برفی درست می کردیم ، و به هم پرتاب می کردیم ،

دنیای بازی ما با الان. متفاوت بود .

مامان صدایش می اید،

اتیش پاره ها بیایید داخل اتاق ، کرسی داغ است ، دیگه برف بازی را کنار بگذارید ،

ما هم می خواندیم

هر کسی کار خودش بار خودش اتیش به انبار خودش

برویم به کارمون برسیم

حیاط ،فرفره فروش ، بازی لی لی ، برف بازی ، کرسی داغ .

یک برگ زرد

یک برگ زرد روی زمین افتاده بود

به برگ زرد تبریک گفتم

بی بی جانم می گفت

بدون اجازه خداوند

حتی یک برگ هم از درخت نمی افتد .

ان یک برگ زرد که بر زمین افتاده بود

به یاد بی بی جانم افتادم ،

گرد هم ایی به خاطر بزرگترین فامیل عزیزمان

کلمه حیف شد را از دهان همه شنیدم ،

نگاه به فامیل و دوستان می کردم

تمام سنین بودند ،

دختران و پسران ان بزرگوار ، نوه ها عروس ها، نتیجه ها ،

خواهر زاده ها ،برادر زاده ها

یکی می گفت ،خاله

یکی می گفت زن دایی

خواهر زاده ها، خاله ،خاله ،می گفتند ،

عمو زاده ها ، دختر عمو جان صدا می کردند ،

یکی می گفت زن عمو ، عروس عمو ، عروس خاله ،

یکی می گفت 50 سال با هم همسایه بود

یکی می گفت هم سفر مکه با هم بودیم

یکی می گفت ، سوریه با هم بودیم

همه از خوبی می گفتند و

کلمه حیف شد بیشترین کلمه بود ،

با خود گفتم

چند نسل را دیدم ،

حیف شد ،

زندگی راه رفتن در جاده مه آلود است

که فقط چند متر جلو تر را می بینیم

سلام

می توانیم

مهربانی کنیم

می توانیم ببخشیم

می توانیم دعا کنیم

می توانیم احترام بگذاریم ،

هیچ کدام از اینها،

پول و مال و ثروت لازم ندارد ،

سلام به همگی ،

روز و روزگار بر همه خوش

مهر ماه تمام شد

اما مهربانی و محبت همیشه هست ،

آبان را شروع کردیم

نمی دانم ایا امروز هم کولر را باید روشن کنیم

لباسهای آستین کوتاه را در قفسه های خودش بگذاریم

لحاف را از کمد بیرون بیاوریم ،

خانم پاییز 30 روز حکومت تو تمام شده است

کارهایت را خوب انجام ندادی !!!!

کمی سرعت بگیر ،

پاییز جانم ببار منتظر باران و برفت هستیم

ماه دوم پاییز خوبی را شروع کرده باشیم .

خواهر کوچیکه

امروز قصه ما ،

یکی بود و یکی نبود

غیر از خدای مهربون هیچکس نبود ،

فرزند دوم خانواده بودم ، خواهر بزرگه ازدواج کرده بود و مستقل شده بود ،

مامان عزیزم ، بار دار شد، بچه ها یا مدرسه می رفتند و یا دانشگاه ، و اما من هم مشغول کار بودم ،

مامان هم با سختی کار می کرد ،

یک روز از روزهای زیبای خدا مامان جان درد زایمان برایش بوجود امد ، او را به بیمارستان که در میدان بهارستان تهران بود به اتفاق پدر بردیم و مامان جان یک دختر کوچولو ی زیبا بدنیا اورد ،

همه بچه ها دو سال اختلاف سن با هم داشتند اما این خواهر کوچولو اختلاف سن زیادی با خواهر قبلی را داشت ،

خانواده بزرگی بودیم ، او هم توی این شلوغی ها عشق همه خانواده بود ،

عاشق گل طبیعی بود ، بابا جان فصل بهار همیشه با یک دسته گل صحرایی به خونه می امد ، به ابجی کوچکیه می داد ،

او خیلی با هوش و زیبا بود ،

وقت مدرسه اش شد ، به مامان گفت من نمی تونم توی فرم مدرسه بنویسیم مادرم سواد ندارد

ابجی کوچیکه مامان را فرستاد کلاس نهضت سواد آموزی، و مامان تا کلاس 5 دبستان را خواند و خواهر کو چکیه خیلی خوشحال بود که همه اهل خونه با سواد هستند ،

خواهر کوچکیه خوب درس می خواند ، ورتبه های بالایی را کسب کرد

سلامت باشی ابجی کوچیکه ،

آبجی کوچیکه من را مامانی صدا می کنه

من مامانی اون هستم

یادی از گذشته

یکی بود و یکی نبود

چند روزی پیش وقتی داماد را که کمرش کمی خم شده و یک عینک آفتابی بر چشم داشت ،و همان نقطه که عروس را به خانه خودشان برد ه بود دیدم ، به یاد ان روز افتادم . که از عروسی انها بنویسم

رسم بر این بود که عروس درمنزل خودشان عروسی بگیرد و داماد هم در منزل خودشان ،

البته مخارج عروسی را تا حدودی خانواده داماد می دادند ،

بعد از اینکه شام را همگی خوردن چند خانم از طایفه داماد وارد اتاق شدند و گفتند امده ایم عروس را ببریم.

چادر زیبایی سر عروس خانم انداختند و دو نفر دست عروس خانم را گرفتند و یک نفر اینه ای ( اینه بخت ) رو به روی عروس خانم گرفت و راه افتادند و مهمان ها هم از پشت سر انها هورا کشان کف زنان می رفتند.

عروس یواش یواش می رفت ، ضرب المثل داریم که مثل عروس راه میره ،

نزدیک خانه داماد رسیدیم داماد جوان خوش قد و بالا که منتظر عروس خانم بود قدم زنان به سمت عروس امد و یک سیب سرخ به عروس خانم تقدیم و. (مراسم سیب زدن ) دست عروس را گرفت و انها از جلو و بقیه مهمان ها از پشت انها وارد اتاق عروس خانم شدند ،

ان خانه یک ایوان بزرگ داشت با نرده چوبی و اتاق بزرگ که چند در رو به باغ داشت پرده های اتاق عروس خانم گلهای درشت قرمز رنگ با برگهای سبز

اما از ان خانه دیگر اثری نیست ، خانه به سبک امروز ساخته شده

حالا عروس خانم زیبای ما

روی صندلی توی بالکن نشسته بود و پتو ی زیبایی روی پاهایش بود ،

او را بغل کردم و در دلم گریستم و به یاد ان شب عروسی افتادم

دستی به موهای سفیدش کشیدم و او لب خندی زد

روزگار می گذرد .

یکی بود یکی نبود

غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

داستان زندگی همیشه همین است

رادیو

رفیق من رادیو است ،

صبح اولین کارم روشن کردن رادیو است ،

مدتی است رادیوی من فرسوده شده فقط یک موج را می گیرد .

از نظر من هیچ رسانه ای رادیو نمی شود ،

نه آنتن می خواهد ، نه جای زیاد

یادش به خیر بیست سوالی برنامه رادیو را ،

تو جیب جا می گیرد ، بله

هم کارت را انجام می دهی ، و هم به رادیو گوش می کنی ،

و می توانیم در برنامه های رادیو شرکت کنیم ، دو طرفه است .

رادیو ،همه چیز است .

این هم برگ سبزی بود تحفه درویش

یادش به خیر اون برنامه قدیمی رادیو