خانه دوست کجاست
سالیان خیلی دور
با دوست مهربانم به همراه فرزندانمان به سبنما رفتیم
دیدن این فیلم برامون خیلی جذاب و پر خاطره شد،
راستی خانه دوست کجاست ؟
سالیان خیلی دور
با دوست مهربانم به همراه فرزندانمان به سبنما رفتیم
دیدن این فیلم برامون خیلی جذاب و پر خاطره شد،
راستی خانه دوست کجاست ؟
از پیاده رو عبور می کردم
به دلنشجویان عزیز که گروهی عبور می کردند نگاه می کردم و خوشحال شدم که شهر شکل گرفته که بعد از مدتها طولانی مدارس باز شده، همه خوشحال بودند ،
یک دانشجویی که قد ان یک متر بود با کوله ای بر دوش جلو من قرار گرفت.
شکر خدا کردم که این انسان فعال و کوشا را می بینم،
هر کسی را خداوند برای کاری افریده است ، در راه فرا گیری علم قدم بر می داشت .
دو فرد ی را می شناختم که استخدام ،نظام بودند و شغل انها برای کوچک بودن و کوتاه بودنشان بود .
انها می رفتند داخل باک بنزین هواپیمای ، .........باک هواپیما را تمیز می کردند .
خداوند رحمان و رحیم است ،
شکر گزار باشیم ،
سال اول دبیرستان
مدرسه ما خیابان پیروزی. خیابان کرمان. میدان احمدیه بود
نام مدرسه وحید دستگردی بود ،
ساختمان مدرسه قدیمی بود ، برایم جالب بود ،
مدرسه حیاطی بزرگ ، با درختان کاج بلند قد داشت ،
مدرسه ارتفاع نداشت، پنجره هایی که توی حیاط باز می شد نیم متر ارتفاع داشت. بقیه شیطنت ها در کنار پنجره بماند ،
ویژه گی این مدرسه این بود که یک حیاط ورزشی بزرگ داشت ، که با یک درب کوچک به حیاط مدرسه متصل می شد ،
حیاط ورزش، خاکی بود ، بسیار جالب تمام وسایل ورزشی ان روزها را داشت ، از قبیل ، تور والیبال ، بسکتبال، میز پینک پنگ، داخل ان حیاط بود ،
ساعت ورزش یعنی ساعت ورزش ،
کلاس هفتم را خواندیم و مهر ماه کلاس هشتم را شروع کردیم ،
مدرسه تعداد بی شماری دانش اموز ثبت نام کرده بود ، چون قرار بود اسباب کشی کند به مدرسه نو ساز در نزدیکی همین مدرسه ، ساکن شود ،
کلاس ما 60 دانش اموز داشت که روی لبه پنجره هم می نشستیم ،
3 هفته در این مدرسه با جمعیت ، بسیار بودیم و به مدرسه جدید رفتیم ،
و این مدرسه را به دبستان ابتدایی دادند،
و اما زمین ورزش از بافت مدرسه جدا شده و به اتوبان امام علی پیوست ،حیف شد ،
الان از کنار مدرسه نزدیک پارک عبور می کردم که دیدم قسمتی از حیاط مدرسه را به زمین ورزش تبدیل کرده اند ، مدرسه قدیمی است ،
به یاد سالهای دور و زمین خاکی ان زمین ورزش ، افتادم ،
روح مدیر و معاون مدرسه ، خانمها اطهره و مطهره روحانی رفتار شاد باشد ،
ساختمان مدرسه معنی داشت ، حیاط مدرسه ،حیاط ،بود
گردو گفت
اگر به سراغ من
می اید ، یادتون باشد
دو چوب در دست بگیرید
چوب بلند
چوب کوتاه
مراقب شاخه های من باشید
سال دیگر هم باید به شما گردو بدهم
میدانید که
هر گردی گردو نیست
گردو جانم. می دانم تو محکم هستی ،
مراقب میوه هایت باش
به سراغت خواهیم امد ،
صبر ما بسیار است
آهسته، آهسته، به سراغت خواهیم امد .
دست در دست هم دهیم به مهر
میهن خویش را کنیم آباد
به کلمه پیاده رو ، و خط عابر پیاده فکر می کردم ،
الان عابران پیاده بلا تکلیف هستند ،
راهی برای عبور ندارند ،
با صدای موتور سوار باید خودمان را. به سختی هول بدهیم به سمت دیوار !!!!
برای عالی جنابان راه باز کنیم که انها بروند.
عابر پیاده چه کنند ؟؟؟؟؟
وقتی موتور سوار از روبرو می اید
با آرامش کنار می رویم که انها عبور کنند
اما وقتی صدا ی انها از پشت سر باشد ،سر در گم می شویم ، کدام سمت برویم ،
تکلیف ما چیست ؟
بهتر نیست
یک تابلو ،عبور موتور سوار از پیاده رو ، نصب کنیم ؟
عابر پیاده مزاحم موتور سوار نشود .
حالا عابر پیاده چه کند ،
اول اینکه نباید از منزل بیرون بیاید ،و ،موتور سواران محترم خرید انها را به درب منزل بیاورند.
و اورژانس هم تعدادی موتور سوار استخدام کند که به منزل بیاید و کار تزریقات را در منزل انجام دهند ،
و خانمهای جوان هم به شکر خدا مشغول گرفتن گواهینامه موتور سواری هستند انها هم بلا تکلیف نیستند ،
عابر پیاده را مراقبت کنید ،
عبور موتور سوار از پیاده رو ،باشه ،که هست ،بدون تابلو
ما چه کنیم؟
یکی بود و یکی نبود قصه امروز ما داستان مارک لباس است .
القصه تازه شلوار های مردانه از حالت تنگ خارج شده بود ، و بعد از کمر ان ، یک پیلی سمت راست. و یک پیلی سمت چپ د است .
دست به کار خیاطی شدم و برای دو پسر گلم دو تا شلوار شیک و زیبا مد روز دوختم ،
حالا هما دست به کار شد و دوتا مارک معروف را از شلوار های قبل جدا کرد و روی شلوار ها دوخت ،
بچه ها که هر دو دبستانی بودند شلوار های زیبا را پو.شیدند ،
به خانه دوستان خود که طبقه پایین بود رفتند.
دوستان خوشحال چه شلوار قشنگی است بابا از خارج آورده؟
بابا از کیش آورده؟
مامان بچه ها گفت
به به هما خانم هم مارک دار میدوزه
بچه ها خنده کنان آمدند بالا و مبارک گویا .
میشه هما خانم برای ما هم بدوزی
این هم داستان مارک
بچه های پریروزی وقتی کلمه اطو را یاد گرفتند ،به این شکل نوشته می شد .،اطو، مثل طهران
مدت کوتاهی ما اطوی ذغالی،داشتیم که من سعادت آنرا نداشتم از ان استفاده کنم ، اطو دوم خانواده ما اطوی برقی بود .
کنار پدر نشستم و به اطو کردن پدر نگاه می کردم ،
پیراهن های مردانه را کنار دستش گذاشت و یک کاسه اب ، بعد دستش را داخل کاسه برد . پیراهن ها را اب پاشی کرده و گوله کرد و کنار دستش گذاشت
گفتم بابا شما که پیراهن ها را چروک کردی ، ان لب خنده همیشگی بر لبانش نشست و گفت حالا صبر کن.
اطو را در دست گرفت و پیراهن را یک تکان داد و اول یقه پیراهن را اطو کرد ، بعد مچ، و بعد آستین، و بعد سر شانه های پیراهن را گرفت و یک تکان داد و منظم و مرتب گذاشت . شروع کرد به اطو. کردن که انگار لباس بر تن کردی چنان اطو از لابلای دکمه ها رد می شد که خنده ات می گرفت
گفت: بابا جان یاد گرفتی گفتم بله بابا جان
گفت یک بار باید به لباس اطو را بکشیم پس لباس باید زیر و رو صاف باشد ، دوم اینکه اگر لباس خشک باشه اطو نمیشه ،چون اطو خشک لباس هم خشک ، صاف نمیشه
ان روز آموختم که چگونه پیراهن مردانه را به راحتی اطو کنم
وقتی اطو را به این شکل نوشتیم ، اتو ،
ما صاحب یک اتو بخار شدیم .
پدر جان روحت شاد
امروز کلی پیراهن یقه مردانه اتو کردم
تمام مدت به یاد پدر بودم
زندگی یک جاده سر بالاست ،
تا به قله ان برسیم
از کنار مدرسه پسرانه عبور کردم ،
مادران دست فرزندان خود را گرفته بودند و به سمت مدرسه می رفتند
خوشحال شدم بعد از چندین ماه مدرسه شکل گرفت
مدرسه بدون دانش آموز مدرسه نیست ، یک ساختمان است.
با وجود بچه ها ساختمان ، مدرسه می شود ،
پرچم سه رنگ ایران ، سبز ،سفید ، قرمز ، روی لباس انها دوخته شده بود ، و زیبایی لباس مدرسه صد چندان شده بود ،
زنگ مهر زده شد ،
روز خوبی بود ،
اول مهر سال 1405 مبارک تمامی دانش اموزان سرزمینم ایران باشد
الهی امین