داستان بی بی جون و جمله یک تار ، یک تار ،

با بی بی زندگی می کردیم و همیشه جملات زیبا می گفت ، بیشتر اوقات به ما می گفت: همه چیز یک تار ، یک تار شروع میشه ، !!

این جمله را فقط در مورد حجاب فکر می کردم یگ تار مو است ،

کم کم بزرگ شدم به اطرافم با دقت نگاه کردم ،

گاهی صحبت از این می شد که طرف با چرب زبونی مقداری پول قرض گرفت و رفت دیگه پیدایش نشد ، و بعد کار اای بزرگ و بزرگتر و وووووووو و باعث نابودیش شد ، این یک تار یک تار بود ،

واو یک بوق هنگام خدا حافظی می زد ، الان دستش را می گذارد روی بوق و بر نمی داره ، یک تار یک تار

آدم خسیسی نبود خیلی با احتیاط خرج می کرد ،اما الان مو را از ماست میکشه بیرون ، یک تار یک تار ،

مردی را دیدم از اولی که وارد معازه آجیل فروشی شد شروع کرد انواع و اقسام اجیل ها را تست کردن ، اول چند تا پسته ، بعد بادام، گردو ، فندق ، تخمه ، و به اندازه تیم کیلو خورد و شاگرد مغازه پاکت بدست به دنبالش قدم می زد می کفت از این میخواهید اون می گفت دارم امتحان می کنم و بعد از درب خروجی ملچ و ملوچ کنان خارج شد ، و صاحب مغازه گفت به اندازه یک سال آجیل خورد ، یک تار یک تار دزدی را سروع کرد ، واقعی بود

امروز یک نخ سیگار و فردا دو تا و بعد ،....... ؟ یک تار و یک تار ،

امروز با دو کلمه حرف سلام علیک و بعد کارت چیه ، اسم واقعیت چیه و بعد شماره تلفن و بعد !!!!!!!! یک تار یک تار

برای هر کاری دقت کنیم که دچار یک تار یک تار نشویم

خیلی ساده نوشتم و به عمق کلمه یک تار یک تار فکر کردم

بی بی جان خدا رحمتت کند ،

ان شا الله دچار یک تار ،یک تار نشویم ،