وقتی که بچه بودیم

هنوز صنعت بسته بندی نبود

مامان یک کاسه می داد می گفت : برید مغازه ابراهیم اقا مربا بخرید

روی پیشخوان مغازه چندین ظرف بزرگ از جنس لعابی کرم رنگ با لبه آبی، بود که هرکدام یک ملاقه قشنگ توی هر یک از ظرف ها بود ،

کاسه را دادم به ابراهیم و آقا و گفتم مربای بالتگ می خواهم

قدم رابلند کردم که توی ظرف را ببینم ،

گفتم از اون سفت هاش هم بزار ،

درب شیشه مربا ی بالنگ را که امروز باز کردم ، از اون سفت هاش گذاشتم ،

مربای بالنگ ،برام پر از خاطره است ، خاطره شیرین

از اون سفت هاش بزار