خانه ای که خاطره شد (قسمت هفتم) زنی که لباس کاغذی می پوشید
دیوار به دیوار یلاک ۱۲ زنی زندگی می کرد که اسمش بتول خانم بود . تفاوتهای ظاهری زیادی با کبری خانم داشت اما زندگی غم بار ی داشت .
اولین باری که بتول خانم را دیدم با همسرم بودم چند روزی از ازدواج ما نگذشته بود که زنی را با لباس کاغذی در پشت درب منزل دیدم . خنده ام گرفت برام جالب بود زنی که لباس کاغذی بر تن داشت . حالا برایتان می نویسم که چرا لباس کاغذی می پوشید .
خانه ای بسیار کوچک داشت خودش تنها زندگی می کرد هرگز ازدواج نکرده بود خیلی خم شده بود کمرش زاویه قائمه به خود گرفته بود همیشه یک دست به کمر ویک دست به زانو راه می رفت کمتر صورتش نمایان بود . ولی سریع حرکت می کرد همه بچه ها ازش فاصله می گرفتند وبعضی بچه های شیطون از پشتش راه می امدند و حرکات پیرزن را تقلید می کردن .
او هر روز درب منزلی رو میزد و می گفت امروز فلان غذا را برای من درست کنید . فردی که برایش غذا درست می کرد باید تمیز باشه . او یک زن وسواسی بود .
منو خیلی دوست داشت . هر وقت منو توی کوچه می دید می گفت خانم حسین آقا برام ماکارونی درست کن . او درب حیاط تش را به روی هیچ کسی باز نمی کرد . تابستان وزمستان توی راهروی باریکی در منزلش زندگی می کرد . خونه بتول خانم از پشت بام ما پیدا بود یک حوض کنار حیاط ویک زیر زمین تنگ ومخوف داشت او وسواسی بود حتی پول های سکه را هم درون پاشویه حوض منزلش می شست تنها چیزی که خرید می کرد کاغذ برش بود(کاغذ برش کاغذی بود که به رنگ قهوه ای روشن محکم وانعطاف پذیر که خیاط ها از این کاغذ برای الگو کشیدن لباس استفاده می کردن) وزباله های او هم فقط کاغد مچاله شده بود . او از این کاغذ ها برای خودش لباس درست می کرد از مچ دست تا آرانج کاغذ پیچ واز مچ پا تا ران کاغذ پیچ می کرد ویک کلاه بوقی شکل کاغذی هم روی سرش می گذاشت . از نظر مالی نیاز نداشت چون در جوانی دریک دیبرستان دخترانه کار می کرد وحقوق باز نشسته گی داشت . و یک حیاط کوچک هم داشت .
بتول دوست نداشت کسی کنار منزلش توپ بازی کنه اگر توپی به در حیاطش می خورد فریاد زنان از خونه اش خارج می شد و به جون بچه های محله می افتد .
بتول هر روز پیر وپیرتر می شدکمرش به صورت زاویه حاده شده بود. کمتر بچه های محله رو اذیت می کرد. . همیشه درب حیاطش را نیم باز می گذاشت. همسایه ها هر روز مواظب بودن که بتول از خونه خارج شده یانه؟
یک شب سرد زمستانی که همه جا یخ بسته بود نیمه های شب صدای فریادی منو از خواب بیدار کرد(اتاق خواب ما به حیاط بتول متصل بود) همه جا سکوت بود ناگهان این جمله را شنیدم مجتبی جان بتول سوخت . (مجتبی پسر یکی از همسایه ها بود ۰) همسرم را صدا زدم وگفتم بتول آتش گرفته او پایین رفت ومن به پشت بام رفتم صحنه وحشتناکی دیدم بتول وسط حیاط ایستاده و لباس کاغذیش آتش گرفته و شعله آتش تا ارتفاع منزل ما اومده بود.
همه مردم محله از خونه هاشون بیرون آمده بودن . همسرم و مجتبی از دیوار بالا رفته و به داخل خونه اش رفتند شیر آب سر حوض خونه بتول خانم یخ بسته بود .مجتبی از یک طرف شیلنگ بدست وهمسرم از طرف دیگه ولی متاسفانه تمام شیر های داخل حیاط ها یخ بسته بود تنها شیری که آب داشت شیر داخل زیر زمین ما بود و با متصل کردن شیلنگ به شیر آب داخل زیر زمین قبل از آمدن آتش نشانی آتش را خاموش کردن وبتول را با آمبولانس به بیمارستان بردن .
شب عجیبی بود اتفاق به این شکل صورت گرفته بود او تنها چراغش را در حیاط خانه اش داشت نفت می کرد که لباس کاغذیش آتش گرفت و این فاجعه رخ داده بود.
فردای اون روز بتول را باند پیچی از بیمارستان به منزل آوردن همه اهل کوچه چراغ بدست و لحاف بر دست وارد خونه اش شدن که تقدیمش کنند. کسی تا آن روز داخل خونه بتول را ندیده بود.
اتاقی داشت که پر از وسایل آک بند لحاف هایی از مخمل های ونوس سرخابی رنگ با ملافه های سفید ودرخشان متکا های پراز پر قو با روکشهای سفید و صندوقی کنار اتاقش بود که مملو از لباس فاخر بود.
همه با حیرت نگاه می کردن . ویک طرف حیاط تش ظرف هایی بود که همسایه ها داخل آنها برای او غذا آورده بودن.. وقتی بتول آتش گرفت پلیس وارد ماجرا شده بود .وهنگام مرخص شدن از بیمارستان بتول خانم با پلیس به خونه آمده بود و پلیس مشغول صورت برداری از وسایل بتول شد. . بتول حاضر نشد به داخل اتاق برود. توی راهرو کنار چراغ والری که داشت نشست و از آن لحافها ی مخملین و متکا های پر قو استفاده نکرد . واهدایی همسایه ها رو پذیرفت . فقط جند روزی بعد از سوختنش او زنده بود . وبتول در همون راهروی یک متری از دنیا رفت .
بتولی که کسی را نداشت روز بعد از مرگش خانمی به نام محترم خانم سرو کله اش پیدا شد که مشخص شد خواهر او بوده است و تمام وسایل منزل بتول رو سوار یک وانت بار کرد و با خود برد وچندی بعد هم منزل بتول را فروختند اما اسم بتول هنوز بر روی اون خونه مونده . روحش شاد